#سایه_پارت_551
-من هیچ کار اشتباهی نکردم که مستحق رفتار تحقیر آمیز تو باشم
-اینکه هر روز با یه مرد می گی ومی خندی اشتباه نیست
با صدایی به بغض نشسته گفت :
-دیگه داره حالم از هرچه مَرده بهم می خوره ،چه طور باید ثابت کنم که از روزی که تو اومدی توی زندگیم از هرچه مَرده متنفر شدم !..........من دارم تاوان چیو پس می دم که اسیر تو وبدبینی هات شدم
لحن گفتارش مستاصل ودرمانده شده بود ودوباره اشکهایش سعی در ریزش داشتند . از اینکه اینهمه ضعیف وشکننده بود از خودش بدش می آمد .با ضعف روی مبل نشست و در حالی که سعی در مهار اشکهایش داشت بغض آلود اما جدی زمزمه کرد :
-می خوام ازت جدا بشم ،می خوام به هر قیمتی شده از دست تو واین افکار مالیخولیایت راحت بشم
آرمین بهت زده با حالتی اشفته وعصبی به او خیره شد ، پس از لحظه ای به خودش آمد و آب دهانش را قورت داد گفت :
-می خوای از دست من خلاص بشی وبری دنبال این پسره ؟..........نه !هیچ وقت نمی زارم که با بچه بازیهای احمقانه ات منو وغرورمو زیر پات له کنی ، چون من شوهرتم وتو مجبوری که اینو باور کنی !
پر ازخشم از جا برخاست وروبرویش ایستاد وبا چشمانی که از خشم گشاد شده بودند در عمق چشمان درشتش زل زد ومحکم گفت :
-آره تو شوهرمی ،اما فقط یه شوهر قراردادی وتحمیلی ، که از عمر این اسارت وبدبختی فقط چند ماه دیگه باقی مونده ومن خوشحالم که قرار نیست همه عمر تو رو تحمل کنم
چهره اش از خشم برافروخته شد و از شدت خشم رگ گردنش بیرون زد بی اختیار دست سمت چپش بالا رفت
درخشش برق حلقه اش در میان انگشتش دل سایه را لرزاند ، آنچه را که می دید هرگز نمی توانست باور کند حلقه ای که همیشه آرزو داشت در دست آرمین بدرخشد اینک داشت با تلالو خیره کننده اش چشمانش رانوازش می کرد
با چشمانی گشاد شده ومبهوت به انگشت آرمین خیره مانده بود .دست آرمین آماده فرود آمدن با فاصله کمی از صورتش ایستاد ومردد لحظه ای به او نگریست وسپس با کشیدن آهی عمیق زمزمه کرد
-بذار خیالت و راحت کنم امکان نداره حالا که زندگیمو جهنم کردی ؛بذارم ازم جدابشی!
وبا برداشتن کتش عصبانی از آپارتمان خارج شد و سایه را با دنیایی از بهت وحیرت تنها گذاشت
فصل بیست وسوم
کلافه وبیقرار پشت پنجره ایستاد .آسمان تیره شب از همیشه سیاهتر به نظر می رسید وتنها هر چند لحظه یکبار نور رعد وبرق برصفحه سیاهش ترَکی می انداخت وصدای زوزه باد با ریزش باران در هم می آمیخت وملودی از رعب ووحشت در دلش ایجاد می کرد .
آرمین پیغام داده بود که شب دیرتر از هرشب می آید و او ازهم اکنون پر از ترس وحشت بود .با صدای تیک تاک ساعت بی اختیار نگاهش از پنجره به روی صفحه ساعت دیواری افتاد هنوز تا آمدن آرمین ساعتها باقی مانده بود واو نمی دانست چرا مضطرب ونگران است .
بعد از آخرین برخوردی که با هم داشتند آرمین شبها دیر وقت درهم وآشفته به خانه برمی گشت وبدون آنکه حتی به او نگاه هم کند بی هیچ حرفی راه اتاقش را در پیش میگرفت .
آرمین هنوزاز او دلخورو عصبی بود ، در این چند وقته هیچ حرفی بینشان رد وبدل نشده و در حالت قهربسر می برد چند بار به خودش جرات داده بود که به خاطر حرف آن روزش از او عذر خواهی کند اماهربار ،رفتار سرد ویخ زده آرمین او را از این کار منصرف می کرد.
نفس عمیقی کشید ودوباره در تاریکی مبهم شب خیره شد،آخرین امتحانش راامروز داده بود واصولا بایداحساس سبکی وراحتی می کرد واز این لحظات لذت می برد. از پاس شدن همه درسهایش مطمئن بود و از اینکه توانسته ماکزیمم نمره درس آرمین را از آن خودش کند اصلا احساس شادی ورضایت نمی کرد
romangram.com | @romangram_com