#سایه_پارت_549
بی حوصله گفت :
-اجازه ماهم دست شماست
در آسانسور باز شد کنار رفت تا اول او خارج شود وزمزمه کرد
-با خیره سریهات کاملا مشخصه !
وارد خانه که شد احساس تعلقی عجیب به خانه حس کرد تنها یک شب در این خانه نبود و اینهمه دلتنگش شده بود وای به حال روزی که باید برای همیشه از این خانه دل بکند
آرمین هم پشت سرش وارد شد ودر حالی که دسته کلیدش را روی میز پرت می کرد با تحکم گفت :
-بشین ،باید حرف بزنیم
با اخم به طرفش برگشت وگفت :
- من با تو هیچ حرفی ندارم
عصبی داد زد
-گفتم بشین !
از تن صدایش ترسید ولی به روی خودش نیاورد وبا لجبازی گفت :
-قبل از هر حرفی باید برام توضیح بدی به چه گ*ن*ا*هی اینچنین تحقیر آمیز منو از دانشگاه کشوندی بیرون ،تو حتی بهم فرصت خداحافظی هم ندادی
کتش را روی مبل پرت کرد وبا آرامشی ساختگی گفت :
-موندم تو با اینهمه خنگی چه جور تونستی توی رشته ای به این سختی اونم دانشگاه دولتی قبول بشی
فریاد کشید :
-بهت گفتم حق نداری بهم توهین کنی !
رودررویش ایستاد ودر عمق چشمان عسلی اش خیره شد وگفت :
-پس چطور تو این حقو داری که هرروز وهر ساعت منو جلو همه احمق فرض کنی
-من همچین جسارتی، نه به تو به هیچ کسی نمی کنم
-جدی !پس چرا همیشه باید تو رو خندون کنار این پسره ببینم
romangram.com | @romangram_com