#سایه_پارت_527

یاسمین پشت سرش گفت :

-کجا ؟ من هنوز حرفم تموم نشده !

آرام زمزمه کرد :

-من هیچ حرفی با تو ندارم !

نازنین رو به یاسمین با لحنی آرام بخش گفت :

- یاسمین ! خواهش می کنم خودتو کنترل کن وچیزی نگو که باعث پشیمونیت بشه !

یاسمین غصه دار و بغض الود نالید :

-آره من پشیمونم!...........مثل خرهم پشیونم !......پشیمونم که 4 سال از بهترین سالهای عمرم رو با این ه*ر*ز*ه عوضی دوست بودم وفکر میکردم دوستمه

نازنین آهسته گفت :

-یاسمین می دونی چی می گی؟.......تو داری با آبروی سایه بازی می کنی !

پوزخندتلخی زد وگفت :

-مگه سایه خودش به فکر آبروش هست که من باشم !

به طرف بچه ها برگشت وتن صدایش را بالاتر برد وفریاد کشید :

-ببینید بچه ها !.......این خانم با ظاهر معصوم وقشنگش ،با این وقار وسنگینی ساختگیش ،با دکتر مشایخ رابطه داره ،خودم هردوشون رو با هم دیدم

مثل بهت زده ها گوشه ای ایستاده بود ونظاره گر نابودی شخصیتش بود .احساس عجز وناتوانی می کرد ونگاهش آشفته ودرمانده بود ،تنها حرصش را با فرو کردن ناخن در گوشت دستش خالی می کرد ،در آن موقعیت جرات گفتن هیچ حرفی را نداشت

هنگ کرده بود ومغزش اصلا کار نمی کرد ،تنها صدایی که در گوشش می پیچید صدای آرمین بود

(ازدواج با تو از گ*ن*ا*ه کبیره بدتره !............من نمی خوام سوژه دانشگاه بشم !..........توقع نداری بیام وبگم تو همسرم هستی .............)

نازنین با خشم آهسته در گوشش گفت :

-چرا مثل مجسمه وایسادی وهیچی نمی گی ،تا کی میخوای بذاری یاسمین هرچه دلش خواست نشخوار کنه !

-چی باید بگم ؟

-واقعیت رو !یا خودت می گی یا خودم همه چیزو می گم !


romangram.com | @romangram_com