#سایه_پارت_528

-آروم باش نازنین ،خواهش می کنم به خاطر من آروم باش !

با چشمانی پراز نگرانی گفت :

-چطور می تونم آروم باشم وقتی این عوضی داره هر چه از دهنش می رسه رو بار تو می کنه

دست لرزان نازنین را در دست گرفت وگفت :

-خودت می دونی که همه این حرفها تلخ تر از واقیت تلخ زندگیم نیست ،پس بذار هرچی دلش خواست بگه !

ستایش که کنارش ایستاده بود مهربان گفت :

-این واقعیت چیه سایه ؟ به ما بگو ونذار بیشتر از این یاسمین با آبروت بازی کنه !

با لجبازی گفت :

-واقعیت همونه که گفتم ،من مجبور نیستم چیزی رو توضیح بدم

یاسمین فریاد کشید :

-آره ،تو هیچ وقت هیچ توضیحی برای کثافتکاریهات نداری !

بغض راه گلویش را بسته بود و نمی توانست به راحتی نفس بکشد .در زیر نگاه متعجب وناباور بچه ها خسته ومعذب بود ،عصبی وآشفته قدمی به طرف در برداشت

که جمله یاسمین مثل تیری زهرآگین قلبش را شکافت

-آره می دونم که مجبوری ،خبر دارم که خرج ومخارج بیمارستان پدرت خیلی بالاست ،بیچاره پدرت حتما خبر نداره یک ف*ا*ح*ش*ه تربیت کرده

برای کنترل خشمش لبش را با شدت به دندان گزید یاسمین با وقاحت ادامه داد

-شایدم پدرت خودش تورو مجبور به این کار کرده آخه .............

از خشم همه وجودش آتش گرفت تحمل هر چیزی را داشت جزء توهین به پدرش را ،او یک عمر زحمت کشیده بود که دخترانی درست تربیت کند پس حقش نبود که این دختر احمق وعوضی اینگونه با آبروی چندین ساله اش بازی کند .

به طرف یاسمین برگشت و با نگاهی غضبناک و خشمی بی نهایت دستش را بلند کرد وسیلی محکمی در گوشش نواخت وفریاد کشید

-خفه شو عوضی !

تنها یک ثانیه فضای کتابخانه در سکوتی مرگ بار فرو رفت

خشمگین وهیجان زده می لرزید وقفسه سینه اش نامنظم بالا وپایین می رفت


romangram.com | @romangram_com