#سایه_پارت_509
وجودش گرم وپر حرارت شد آرمین با محبت ادامه داد
-حالا برو و فکر هیچی هم نباش چون من اینقدر بی منطق نیستم که بی خود دعوا راه بندازم
با آرامشی نسبی از ماشین پیاده شد وبه سمت برج به راه افتاد
از اینکه مجبور بود واقعیت تلخ زندگیش را از خانواده اش پنهان کند خسته وعصبی بود همیشه به حرفها وقولهای آرمین اعتماد می کرد اما نمی فهمید چرا این بار وجودش پر از استرس ونگرانیست
خسته جزوه اش را روی میز انداخت وکلافه وبی قرار پشت پنجره ایستاد . خورشید در حال غروب بود واین غروب دلشوره به جانش می انداخت . با اینکه آرمین گفته بود دعوا نمی کند اما می ترسید که در مقابل نیما از کوره در برود وبا او درگیر شود ولی بیشتر از آنچه که نگران نیما باشد نگران خود آرمین بود چرا که به خوبی می فهمید وقتی عصبانی می شود هیچ منطقی جلو دارش نیست وکنترلش را از دست می دهد
از نگرانی آرامشش را از دست داده بود وبی اختیار وجودش میلرزید اما جرات اینکه با او تماس بگیرد را نداشت
از صدای زنگ تلفن قلبش فرو ریخت ،برگشت وبا هیجان گوشی را برداشت و آهسته گفت :
-بله!......
مهری بود ومثل همیشه با یک دنیا قربان صدقه رفتن حالش را پرسید ،مهربان جوابش را داد ومهری پس از کلی دل وقلوه دادن بالاخره پرسید:
-عزیز دلم آرمین خونه است ؟
-نه مهری جون هنوز برنگشته
مهری نفس عمیقی کشید وگفت :
-پس این پسر کجا رفته ،شرکت هم نبود ،امیری می گفت خیلی وقته بیرون زده ،موبایلش هم مثل همیشه رو پیغام گیره
سعی کرد با فرو دادن بزاقش لرزش صدایش را از بین ببرد
-شاید سر ساختمون باشه ؟
-تماس گرفتم نبود ،گفتن اصلا امروز نرفته سر ساختمان
دلواپس گفت :
-بچه های شرکت سراغشو نداشتند ؟
-نه هیچ کس نمی دونست کجا رفته !
مضطرب پرسید
-مهری اتفاقی افتاده ؟
romangram.com | @romangram_com