#سایه_پارت_508

ملتمسانه گفت :

-قول می دی دعوا راه نندازی ؟

نفس عمیقی کشید و بی حوصله گفت :

-تو به این کارا ، کاری نداشته باش

روان وشمرده شماره نیما را به او داد ؛با حیرت نگاهش کرد وپرسید

-شماره اش وازحفظی؟

با حرص نجوا کرد :

-می خوای از تو ذهنمم پاکش کنم

نیش کنایه اش را حس کرد اما بی تفاوت گفت :

- نمی خواد زیاد به خودت فشار بیاری ، چون خودش به مرور زمان پاک میشه

دستگیره در را گرفت که پیاده شود اما هنوز مضطرب ونگران بود دستگیره را رها کردو دوباره به طرف آرمین برگشت وگفت :

-آرمین !خواهش می کنم اجازه بده خودم با نیما حرف بزنم

نگاه سرد وعاری از احساسش را به خیابان دوخت وبا لحنی آرام گفت :

-نه خودم باید یه چیزهایی رو براش روشن کنم

عاجزانه لبش را به دندان گزید وبغض آلود نالید :

-پس خواهش می کنم ،به خاطر من ،به خاطر قولی که روز اول بهم دادی ،اصلا به خاطر هرکسی که توی این دنیا دوست داری و زندگیش برات ارزشمنده

بغضش شکست واشک آرام آرام روی گونه اش روان شد با کف دست اشکهایش را زدود وادامه داد

-التماست می کنم، نذار خانواده ام از این موضوع بویی ببرن ،بابام اگه بفهمه یه لحظه هم دووم نمیاره !

طاقت نیاورد ودستگره را گرفت ودرب را گشود .درحالی که گریه اش شدت یافته بود خم شد پیاده شود که آرمین محکم دستش را گرفت

برگشت وبا نگاه پریشانش در عمق چشمانش خیره شد ،در برق نگاهش آرامش موج میزد و اثری از خشم چند لحظه قبل دیده نمیشد .ملایم ومهربان گفت :

-فقط به خاطر خودت!.......نه به خاطر هیچ کس !.......مطمئن باش هرگز اجازه نمی دم کسی از این جریان بویی ببره


romangram.com | @romangram_com