#سایه_پارت_510
-نه عزیزدلم چه اتفاقی ،فقط آرتین می گفت عصبی از شرکت بیرون زده! منم نگرانش شدم
با اینکه صدایش ازنگرانی می لرزید ولی برای آرام کردن مهری گفت :
- اون که بچه نیست ،مشغله کاریش زیاده حتما یه جا گرفتار شده
-نمی دونم !..... شاید تو درست بگی ،به هرحال من یه مادرم و مادرا هم همیشه یه چیزی برای نگرانی دارن
-نگران نباش ،اگر تماس گرفت حتما می گم باهاتون تماس بگیره .
-لطف می کنی عزیزم ،کاری نداری گلم
-به عمو وآرتین سلام برسونید.
-چشم عزیزم ،خداحافظ
گوشی را که قطع کرد دلهره واسترس به جانش چنگ انداخت فکرهای بیهوده یک لحظه رهایش نمی کرد.با دستانی لرزان دلواپس ونگران شماره آرمین را گرفت ولی روی پیغام گیربود.
به آشپزخانه رفت وسعی کرد خودش رابا آشپزی سرگرم کند اما همه حواسش نزد آرمین بود .بعد از فارغ شدن از آشپزی به سالن برگشت و دوباره گوشی را برداشت وشماره اش راگرفت .این صدمین باری بود که شماره اش رامی گرفت ولی هنوز روی پیغامگیربود
کلافه خودش راروی مبل پرت کرد وآهی کشید درهمین لحظه شماره آرمین روی گوشی همراهش افتاد نفس زنان وهیجان زده گوشی رابرداشت وگفت :
-الو آرمین! .......
-چیزی شده سایه ؟
صدایش خسته وبی حوصله بود
-کجایی؟
-گرفتار کارهای شرکت
-پس چرا تلفنت رو پیغام گیره هزاربار تماس گرفتم
-آره دیدم ،اتفاقی افتاده؟....... چرا اینهمه نگرانی !
-نه نیستم !
-بچه!،صدات داره ازهیجان می لرزه
-مامانت تماس گرفت ،نگرانت بود،میگفت:بچه های شرکت هم نمی دونستند کجارفتی
romangram.com | @romangram_com