#سایه_پارت_468

-آره

-خوبه ،منم سریع حاضر میشم

واز اتاق خارج شد .سایه هم با برداشتن کیفش از اتاق خارج شد ودر سالن به انتظارش ایستاد پس از لحظه ای مرتب واتو کشیده از پله پایین آمد پلیورسفید یقه هفتی که با شلوار مشکی پوشیده بود باعث شد نفسش از دیدنش بند بیاید قلبش به مانند قلب گنجشکی درقفس تند تند شروع به تپیدن کرد از اینکه تنها اسم این مرد از آن او بود در دلش احساس حقارت می کرد

آرمین از کنارش رد شد وبا گفتن بریم ، به سمت جا کفشی رفت .کنارش ایستاد و بوتهای پاشنه دارش را برداشت وپوشید آرمین با یادآوری چیزی در حالی که دوباره رو فرشی اش را می پوشید کت اسپرتش را به دست او داد وگفت :

-موبایلم و فراموش کردم تا تو آسانسور و بالا میاری منم اومدم

نگاه غمگینش آرمین را دنبال کرد و آهسته زمزمه کرد

-بسیار خوب

آرمین با عجله از پله ها بالا رفت واو ناگزیر از آپارتمان خارج شد

-سایه تو اینجا چی می خوای؟

این صدای ذوق زده یاسمین بود که مثل پتک برفرق سرش فرود آمد با دیدن یاسمین درکنار ستایش وتارا خشکش زد ووحشت زده یک قدم عقب برداشت ،ستایش با لبخندی در ادامه حرف یاسمین گفت :

-کلک نگفته بودی اینجا آشنا داری

نفس در سینه اش حبس شده بود ، به سختی با فرو دادن آب دهانش راه نفسش را باز کرد ومقطع وبریده بریده گفت :

-شم...........شما.........شما اینجا چی می خواین ؟

تارا از میانشان خندان گفت :

-امشب تولد رضاست که ما هم دعوتیم رضا به یاسمین گفت :واحد دکتر مشایخ تو این طبقه است اونم ولمون نکرد که باید برم ببینم ،حالا تو اینجا چه می خوای ؟

حس میکرد کارکرد قلبش کند شده و جوابگوی خونرسانی به مغزش نیست .مستاصل نگاهش روی چهره بهت زده یاسمین خیره شد .در بد مخمصه ای گرفتار شده بود وفکرش برای برای رهایی از این موقعیت اصلا کار نمیکرد

در همین لحظه آرمین در حالی که باموبایلش مشغول صحبت بود از در بیرون آمد و بی توجه به دخترانی که کنار سایه ایستاده اند پشت به آنها سرگرم قفل کردن در شد

هر سه با دیدن آرمین با چشمانی ناباور وحیرت زده به سایه میخ شدند ،بیرون آمدن سایه ومشایخ از یک درب حتی در تصورشان هم نمیگنجید ،قفسه سینه هر سه بی حرکت مانده بود وپلک هم نمی زدند انگارکه ساعتها روح از کالبد هرسه به عروج رفته بود ، حال سایه هم دست کمی از حال آنها نداشت رنگ پریده ولرزان از سر ناچاری به سمت آسانسور قدمی برداشت وبا صدای خفه ای نالید :

-ببخشید !

هیجان زده ودستپاچه دکمه احضاررا فشرد و منتظر بالا آمدن آسانسور ایستاد دلش می خواست هرچه سریعتراز زیر تیغ نگاه متعجب وبهت زده دوستانش خلاص شود اما این آسانسور لعنتی هم امشب قصد بازی با اعصابش را داشت . بدون آنکه انگشتش را روی دکمه احضار بردارد کلافه چندین بار دکمه را فشرد، آرمین کنارش ایستاد ودست لرزانش را از روی دکمه احضار برداشت و با لبخند گفت :

-عزیزم تو که آسانسور و از کار انداختی یکمی صبر داشته باش


romangram.com | @romangram_com