#سایه_پارت_467

-لعنتی !!

با بهت به او خیره شد وپرسید :

-چی ؟!

-با غذا هستم خیلی بی مزه است

-اما تو که چند لحظه پیش داشتی ازشون تعریف می کردی

-هرچیزی توی دنیا قابلیت وآمادگی یک تغییر و داره

-اما نه یه رستوران با چند سال سابقه کاردرخشان ؟

-حتما سر آشپزش عوض شده

سایه که اصلا متوجه حرفهایش نمی شد با بی میلی قاشقش را کنارگذاشت وگفت :

-پس بهتره دیگه بریم

-از غذای تو که خیلی مونده ؟

-دیگه اشتهایی به خوردن ندارم

- اما خیلی گرسنه بودی؟

زمزمه کرد

- سیر شدم

در راه برگشت هر دو در سکوت با افکار خودشان درگیر بودند وهیچ کدام رغبتی به شکست این سکوت دلگیر از خود نشان نمی دادند ،هر دو تنها به این فکر می کردند که از عمر زندگیشان دیگر چیزی باقی نمانده وچقدر دلشان می خواست خود را به لحظه های واهی امید وار کنند تا این واقیت تلخ فراموش شود

بعد از یک استراحت کوتاه ودلچسب با شادابی مقابل آیینه ایستاد .آرمین چند لحظه قبل تماس گرفته بود که حاضر شود .نمی خواست به این فکر کند که دل نگرانی های آرمین از روی حس وظیه شناسی است این باور عصبیش میکرد ،حتی دیگر حساسیتی هم روی تعصب بی جای آرمین نشان نمی داد وغیرت وتعصب کور آرمین برایش شیرین ودلچسب شده بود

از کمدش پالتویی راکه آرمین برایش خریده بود را برداشت وپوشید چهره اش باآرایش بژ دلربا تر به نظر میرسید.باشنیدن صدای در از آمدن آرمین مطمئن شد پس از لحظه ای آرمین پشت در اتاقش قرار گرفت وتقه ای به در کوبید اما قبل از اینکه جوابش رابدهد وارد اتاقش شد وپرسید :

-حاضری؟

این روزها رفتارش راحتر از قبل شده بود حالا دیگرحتی برای ورودش به اتاق سایه منتظر اجازه هم نبود وسایه از این تغییر رفتار ناخوداگاه حس خوشایندی داشت.

شال گردنش را به دور گردنش مرتب کرد وگفت :


romangram.com | @romangram_com