#سایه_پارت_469
نگاه مضطربش روی دوستانش که مات ومبهوت خیره اش بودند افتادآرمین کتش راازمیان دستش بیرون کشید وبا باز شدن درب آسانسور در حالی که دستش را میگرفت او را به داخل اتاقک کشید وبا محبت گفت :
-حالا که اینهمه عجله داشتی سوار شو دیگه!
درب بسته شد واو دوستانش را با دنیایی از شک وتردید در وجودشان رها کرد وتنها درکنار مرد رویاهایش پایین رفت؛ می دانست ومطمئن بود که آنها حتی تصور هم نمی کنند که آرمین همسرش باشد
با نگرانی سرش را به شیشه ماشین تکیه داد وبه فکر فرو رفت آرمین با نگاهی مهربان پرسید :
-خیلی درهم به نظر می رسی اتفاقی افتاده ؟
لبخند تلخی زد وگفت :
-نه چیزی نیست
قانع نشد وبا لبخند شیرینی دوباره پرسید گفت :
-مربوط به اون دختراست ؟
آیا باید واقعیت را به آرمین میگفت و از او کمک میخواست اما ناخوداگاه این جمله آرمین که نمیخواهد سوژه دانشگاه شود مانع از بیان واقعیت نزد آرمین شد وآرام گفت :
-نه ،مهمونای واحد کناری بودن
******
نگاهی به تابلو مطب انداخت (دکتر بهرام صادقیان فوق تخصص گوش وحلق بینی دارای بورد تخصصی از آمریکا )
در کنار آرمین وارد سالن انتظارشد آرمین به او اشاره کرد که روی مبل بنشیند و خود کنار میز منشی ایستاد . نگاهی به اطرافش انداخت خانم وآقای میانسالی در گوشه ای ازمبل فرو رفته وگرم در حال صحبت بودند ، در گوشه ای دیگر هم پسری جوان در حالی که با گوشی موبایلش سرگرم بازی بود هر چند ثانیه یکباربا نگاه ه*و*سرانش او را می پایید
اثری از منشی نبود .روی نزدیکترین مبل به انتظار نشست
خالی بودن سالن از بیمار این حس را که دکتر مرد جوان وبی تجربه ای است را به اونوید می داد وبی اختیار از اینکه آرمین او را نزد یک دکتر با تجربه وکاربلد نبرده است قلبش را به درد می آورد
دختر جوانی با قیافه ای باربی وهزار قلم آرایش از اتاق دکتر خارج شد وبه محض دیدن آرمین گل از گلش شکفت وبا ذوق به طرفش قدم برداشت وگفت :
-سلام دکتر مشایخ ،شما کجا اینجا کجا!
سرد وخشک گفت :
-سلام ،اومدم دکترو ببینم
کنارش ایستاد و با عشوه وناز گفت :
romangram.com | @romangram_com