#سایه_پارت_464

-نه این چند وقته خیلی کم خواب شدم .

-من که هرشب ساعت نه میام، تو توی اتاقت خوابی

در حالی که با گوشه رومیزی ور میرفت گفت :

-من که خواب نیستم ،توی اتاقم درس میخونم

متحیر چشمانش را ریز کرد وگفت :

-توی تاریکی ؟مگه کسی توی تاریکی هم میتونه درس بخونه؟

-نمیخوام مزاحم تو بشم بهمین خاطر با نور اباژور درس میخونم

بازهم خشمی آنی وزودگذر چهره اش را پوشاند

-دیوونه شدی؟ میخوای چشمات از بین برن؟

اما این روزها بهتر از قبل خشمش را کنترل میکرد

-نگران من نباش ،......

-میان حرفش پرید و گفت:

-مگه میتونم نگرانت نباشم وقتی همه کارهات فقط حماقت و لجبازیه

قلبش از این اعتراف آرمین پر از شوق شد .اما بازهم باید بی خیال از کناراینهمه احساس میگذشت ؟

پیشخدمت غذایشان را روی میز چید و رفت آرمین با برداشتن قاشق به غذا اشاره کرد و گفت:

-غذای اینجا عالیه من توی این چند سال همیشه از اینجا غذا میگیرم

با لبخند دلپذیری گفت:

-چیزی رو که تو تائید میکنی حتماً که عالیه

اولین قاشق را به دهان گذاشت واقعاً عالی بود آرمین دوباره سکوت را شکست و پرسید :

-امتحان بعدیت کیه؟

-سه روز دیگه ،مقاومت مصالح که باید کلی انرژی براش بزارم


romangram.com | @romangram_com