#سایه_پارت_465

- سه روز فرجه هم فرصت کمی نیست

-میخوام فردا به بابام یه سر بزنم دو روزه که ندیدمش

نگاهی گذرا به او انداخت وگفت :

-دیروز اونجا بودی که !

- شایان بابا رو برده بود بیمارستان برای تزریق خون منم چون امتحان داشتم نتونستم تا اومدنشون صبر کنم

با ناراحتی اخمهایش را درهم کشید وگفت :

-این پسره خیلی میاد اونجا دلیلی داره؟

خیره نگاهش کرد وپرسید

-چرا دیدگاه تو نسبت به همه منفیه ؟

-من فقط میخوام بدونم که چرا هربار میام اونجا این پسره هم هست

دست از خوردن کشید وگفت :

-شایان پسر عمه منه و فکر نکنم که من و تو اجازه اینو داشته باشیم که مانع اومدنش به خونه دائیش بشیم

آرمین متفکر چشمانش را ریز کرد و گفت:

-ولی من فکر میکنم اون یه دلیلی برای اومد و رفتش به اونجا داشته باشه

-درسته داره ولی ربطی به منو وتو نداره

-چرا ؟

-خوب اون خیلی وقته که دلش پیش ساغر گیره ،ولی بابا هنوز جواب قانع کننده ای بهش نداده

-جدی، نمی دونستم ؟

با قاشق در دستش به سرش اشاره کرد و با تمسخر گفت :

-تو که اصولا گیرنده هات تو این موارد خیلی تیزن ،چطور متوجه این یکی نشدی

نیش کنایه اش را گرفت اما بی توجه پرسید


romangram.com | @romangram_com