#سایه_پارت_463
-از اینکه اینجا با منی پشیمونی ؟
لبخند شیرینی زد و گفت:
-فعلا از گشنگی زیاد به این چیزا فکر نمیکنم
پیشخدمت برای دریافت سفارش کنار میزشان ایستاد و با احترام پرسید :
-چی میل میکنید؟
آرمین خیره نگاهش کرد پرسید :
-چی میخوری؟
با خستگی گفت:
-فرقی نمیکنه ،هرچی برای خودت سفارش دادی
آرمین سفارش غذا برای هردویشان داد و با دورشدن پیشخدمت ازکنارشان با مهربانی دوباره پرسید :
-خسته ای؟
با لبخند گفت :
-بیشتر از یه عروس راه دور (این واژه ای بود که همیشه مادرش برای میزان خستگیش به کار میبرد)
-حالا که اینطوره بعد از غذا میرسونمت خونه تا بتونی یکم استراحت کنی اما به شرطی که غروب برای مطب رفتن حاضر و آماده باشی
-این که خیلی عالیه
با محبت آهسته گفت:
-خیلی رنگ پریده به نظر میرسی حس میکنم دیگه خونی تو رگهات باقی نمونده
چقدر مهربانیهای آرمین را دوست داشت
همراه با لبخند کم رنگی گفت:
-رنگ پریدگیم بخاطر خستگیمه آخه یه عالمه کمبود خواب دارم
-تو که مثل خرس میخوابی
romangram.com | @romangram_com