#سایه_پارت_459

-بیرون منتظرم باش

بی هیچ حرفی سالن را ترک کرد ،ستایش ویاسمین هر دو کنار در سالن منتظرش بودندستایش با دیدنش به طرفش آمد وبا نگرانی پرسید :

-سایه وسط جلسه چی شد بیرون زدی؟

کوتاه ومختصر گفت :

-خون دماغ شده بودم

یاسمین گفت :

-وای من داشتم سکته می زدم فک کردم حتما دکتر مشایخ بیرونت کرده

دریا یونسی که کناری ایستاده بود وارد بحثشان شد وگفت

-سایه تو چه کردی که دکتر مشایخ اینهمه هواتو داره

-منظورت چیه ؟

-من کنارت نشسته بودم دیدم وقتی دید خون دماغ شدی از وحشت رنگش پرید

ستایش با لودگی گفت :

-خوب لابد به دیدن خون حساسیت داره

دریا دوباره گفت :

-خوب فقط این نیست ،من تاحالا چند درسمو با اون پاس کردم ،امکان نداشت به کسی اجازه بده از جلسه بیرون بزنه ودوباره برگرده

-یعنی باید می ذاشت بمیرم ؟

-عزیزم هیچ کس تا حالا بایه خون دماغ نمرده ،فوقش فقط چند سی سی خون ازت میره

کلافه گفت :

-ولی تمام دست وصورتم خونی شده بود ،با اون وضعیت که نمی تونستم ادامه بدم

-تو درست میگی ولی اینها به خرج یکی مثل دکتر مشایخ نمی ره ،ترم قبل یزدانی داشت از دل درد می مرد ولی بهش اجازه خروج از جلسه رو نداد

-شاید فکر کرده داره خالی می بنده


romangram.com | @romangram_com