#سایه_پارت_444
-خوشم میاد که تا اجبارت نکردم مثل بچه آدم کاریو انجام نمیدی
با چهره ای درهم گفت:
-می بینی که بلند شدم ،پس حالا می تونی بری
-برم که دوباره بخوابی
عصبی داد زد :
-لباسم درست نیست، توقع نداری با این لباس جلوی تو از تخت بیرون بیام که!
لبخند شیطنت آمیزی روی لبش نشست وگفت:
-یعنی از لباس دیشبت هم بدتره
باحرص دندانهایش را بهم فشرد وگفت:
-اگه بیکاری تمام روز رو همینجا بشین تا چنار زیر پات سبز بشه ،چون من تا تو اینجایی امکان نداره از این تخت پایین بیام
آرمین لبخند شرینی زد گفت:
-بسیار خوب، می رم پایین ولی اگه تا بیست دقیقه دیگه پائین نیومدی باور کن میام وهمون کاری رو که گفتم می کنم.
از جا برخاست و اضافه کرد:
-در ضمن بعد از حمام لباس درست بپوش سرما نخوری
کوسن تخت را به طرفش پرت کرد وگفت:
-بابابزرگ نصیحت دیگه بسه
آرمین جاخالی داد وکوسن به در اتاق خورد ومقابل پایش روی زمین افتاد درحالی که خم می شد کوسن را بردارد سرش را به حالت تاسف چندبار تکان دادو گفت:
-بیچاره مادرم که نمیدونه عروسش از یه بچه پنج ساله هم لوستروبی ادب تره
کوسن راروی تخت پرت کردو از اتاق خارج شد.سایه نفس عمیقی کشیدوباخودش اندیشید:
(خدایا باید ازاین آدم دو شخصیتی متنفر باشم یا به خاطر همه دلسوزیهایش دوستش داشته باشم)
با یک دوش آب گرم خواب ازسرش پرید وحسابی سرحال آمد از حمام که بیرون آمد موههای خیسش رابا سشوار خشک کردوبا گل سر بست با اینکه هوای اتاق گرم بود اما حوصله بحث دوباره با آرمین را نداشت به همین خاطر یک پلیور یقه اسکی قرمز باشلوار جین مشکی پوشید واز اتاق خارج شد.
romangram.com | @romangram_com