#سایه_پارت_443

-حالا با خیال راحت برو بخواب .

بخدا درآفرینش این بشرمانده بود ، آخرچه استادی بود که شاگردش را تشویق به نخواندن درسش میکرد.

صبح با صدای آرمین چشمهایش را گشود، آرمین روی لبه تخت کنارش نشسته بود وآرام صدایش میزد

باصدای ضعیفی زمزمه کرد :

-چیزی شده ؟

-نه بیدارت کردم ،بلندشی اون چند صفحه ای که از جزوه ات مونده رو بخونی .

-مگه ساعت چنده ؟

-شش

لحاف را روی سرش کشید وگفت :

-وقت گیر اوردی ،من خوابم میاد

آرمین لحاف را از روی سرش کنار کشید وگفت :

-پاشو یه دوش بگیر خواب از سرت می پره

باخشم دادزد

-وای چی از جونم می خوای، حالا شده که تو خواب وبیداریم هم دخالت می کنی مگه من بچه ام که با زور بخوابم و با زور بیدار شم

-از بچه هم کم عقل تری، چون اگه بزرگ بودی می فهمیدی که نصف شب ذهنت خسته است وضریب هوشیت صفره وهیچ یاد نمی گیری، بلند شو یه دوش بگیر حالا هرچی بخونی تو ذهنت میمونه چون ضریب هوشی تو این وقت صبح خیلی بالاست .

لحاف را از دست آرمین بیرون کشید و دوباره روی سرش کشید ولبه اش را محکم گرفت وبا تن صدای نسبتا بلندی گفت:

-آقای دکتر من حالا خوابم میاد و ضریب هوشیم منفی هزاره، پس خواهشا "دست از سرم وردار وبرو سرکار خودت تا دیرت نشده.

با عصبانیت لحاف رااز روی سرش کشید وبه تندی گفت:

-مجبورم نکن با همین لباس زیردوش ببرمت

مثل فنر از جا جست وروی تخت نیم خیز شد میدانست آرمین هر چیزی را که می گوید عمل می کند.

آرمین از رفتارش یک تای ابرویش را بالا داد وبا لبخندی گفت :


romangram.com | @romangram_com