#سایه_پارت_445

آرمین هنوز سرکارنرفته بود این رااز صداهایی که از سالن میآمد فهمید.آرام وبی صدا ازپله ها پائین آمد آرمین پشت میز غذاخوری سالن مقابل یک عالمه طرح ونقشه ایستاده ودرحالی که تی رول دردستش بود روی یکی از طرحها خم شده بود وچنان مبهوت طرح بود که اصلا متوجه حضورش نشد. کنارش ایستاد وآهسته پرسید:

-داری چکار می کنی؟

به طرفش برگشت وبالبخند گفت:

-تو اینجایی !.. اصلا متوجه حضورت نشدم.

روی طرح خم شدو گفت:

-خوب از تو یاد گرفتم

دقیق نگاهش کرد وبا چشمانی ریز شده پرسید

-چی رو؟؟

-مثل روح تو خونه راه رفتنتو، ناسلامتی چندماهه دارم کنارت زندگی میکنم .

دوباره لبخند روی لبش نشست اما از نوع مرموزش

-پس چرا سعی نمی کنی چیزای خوب رو از من یاد بگیری

با شیطنت لبخندی زد وگفت :

-مگه تو چیز خوبم داری !

-یعنی هیچ چیز خوبی توی وجودمن نیست

با لحنی تمسخر آمیز گفت،

-چرا یه چیزی هست!....، خودشیفتگی وخودخواهی ، خیلی دلم می خواد مثل تو به خودم بنازم .

روی طرح خم شد وبا آرامش گفت:

-تو هم به خودت می نازی اما نه به اون چیزی که تو وجودته ! بلکه به صورت زیبایی که خدا بهت داده وقادره اونو اکی ثانیه ازت بگیره

-جدیدا" دبیر فلسفه ومنطق شدی؟

-نه !جدیدا" بابابزرک یه دختر لوس شدم.

به طرحهای روی میز اشاره کردوپرسید:


romangram.com | @romangram_com