#سایه_پارت_431
- بی خود این مساله رو کش نده آرمین ، چون بابام امشب جوابشون و داده
-فکر می کنی این کنه اینجوری دست از سرت ور می داره ؟!
-آره ،چون بابا خیلی واضح بهشون گفت که من نامزد دارم
نفس عمیقی کشید وبا حرص گفت:
-امیدوارم همینی بشه که تو می گی ،والا اگه یه بار دیگه اونوکنارت دیدم فکشو خورد می کنم
با وحشت به او خیره شد در نگاه پر از خشمش قاطعیت را به وضوح حس می کرد . گیج وسر درگم برای پایان دادن به این بحث نگاهش را به خیابان دوخت وسکوت کرد
صبح روز بعد درحالی که از کلاس خارج می شد صدای استاد ارجمند را پشت سرش شنید. نمی توانست ادعا کند صدایش را نشنیده وبی اهمیت به راه خودش ادامه دهد ،چون استاد ارجمندپشت سرش ایستاده بود و خیلی بلند وواضح او را صدا میزد به طرفش برگشت وگفت:
-سلام خسته نباشید استاد
-سلام خوبید ،خانواده خوبند
-مرسی سلام دارن خدمتتون
-خانم ستوده می خواستم اگه ایراد نداشته باشه چند لحظه وققتون و بگیرم
عصبی کتابهایش را در دستش جا به جا کرد وگفت :
-خواهش می کنم بفرمایید
-توی دفترم منتظرتونم
قبل از اینکه بتواند مخالفتی کند ارجمند به طرف دفترش رفت واو ناچارا" به دنبالش راه افتاد
روی صندلی کنار میزش نشست و منتظر صحبتش شد .استاد ارجمند پس از کلی مقدمه چینی نهایتا گفت:
-سایه خانم می تونم ازتون سوالی داشته باشم
-بله بفرمایید
-شما ........شما واقعا نامزد دارید؟
سایه از اینکه ارجمند همانگونه که آرمین گفته بود هنوز نمی خواست باور کند که او نامزد دارد با لبخندی کذایی گفت:
-استاد پدر من هرگز دروغ نمی گه
romangram.com | @romangram_com