#سایه_پارت_429
-مهم نبود ،چون فکر می کنی هر چیزی که مربوط به منو و آبرو وحیثیتم میشه اصلا مهم نیست
-آرمین بخدا تو داری بی خود بزرگش می کنی ،بابا بهشون گفت که من نامزد دارم
با حیرت چشمانش چهارتا شد .به طرفش برگشت وبا ناباوی چشمان درشتش را تنگ کرد و گفت:
-چی!!............تو نامزد داری؟یعنی پدرت هم بهشون نگفت که تو دیگه مجرد نیستی وازدواج کردی ؟
با آرامش گفت :
-نه نگفت ،چون من ازش خواهش کردم چیزی در مورد تو نگه
با حرص نفس عمیقی کشید و با لحنی که سعی می کرد خشن نباشد گفت:
-تو رو خدا سایه بهم بگو هدفت از این کارها چیه ؟
کلافه پرسید :
-چه کاری؟........مگه من چکار کردم؟
-می خوای بگی اصلا نمی دونی ؟
-چیو نمی دو.........
میان حرفش پرید وبا چهره ای برافروخته گفت:
-من پسر دوست صمیمی پدرتم ؟....فقط همین !
با قاطعیت گفت :
-مگه نیستی ؟
تن صدایش را بالا تر برد وفریاد کشید:
-هستم ،.. ولی نه فقط پسر دوست پدرت!
مستاصل گفت:
-باید چی می گفتم
-واقعیت رو
romangram.com | @romangram_com