#سایه_پارت_428
دستش را گرفت وبا لحنی که سعی در آرام کردن آرمین داشت با آرامش گفت :
-آرمین بیا بریم، توی ماشین حرف میزنیم
با خشونت دستش را پس زد وبه تندی گفت :
-چرا ، اصلا من کیم ؟ پسر دوست باباتم ؟
نفس عمیقی کشید وگفت :
-هیچ میدونی بعضی وقتا میشی یه بچه پنج ساله
و به طرف خودرو آرمین رفت و با جدیت ادامه داد :
-من وسط کوچه هیچ حرفی با تو ندارم
آرمین هم با حرص نفسش را فوت کرد ودر حالی که ریموت ماشین را میزد کلافه به سمت ماشین رفت .طوفانی سهمگین در درون سایه به راه بود. پس از طی مسافتی کوتاه آرمین بی مقدمه گفت :
-چرا بهم نگفتی قرار بیان اونجا؟
-چون اصلا خبر نداشتم
عصبی به طرفش برگشت و پرسید :
-خواستگاری بدون قرار قبلی ؟
عاجزانه داد زد
-به خدا خبر نداشتم
-پس چرا گفتی اومدن عیادت ؟
-گفتم که اصلا نمی دونستم اومدن خواستگاری
برآشفت وفریاد کشید
- پس چرا ساغر می دونست اما تو نفهمیدی، یعنی اینقدر ای کیوت پایینه
-چون اصلا برام مهم نبود
داد زد
romangram.com | @romangram_com