#سایه_پارت_409

-نگران این مسئله نباش باید باهاش حرف بزنم و بهش بگم که توی رابطه ما نباید دخالتی داشته باشه اون نمیتونه دلیل ما رو برای جدایی درک کنه ،پس بهتر که فک کن رابطه ما باهم مثل همه زن وشوهراست

این حرفش به مانند آب سردی همه وجودش را منجمد کرد چرا همیشه با یک جمله همه مهربانی ها و نگرانی هایش را جمع میکرد و محکم بر فرق سرش میکوبید؟ چرا با نهایت خودخواهی او را اینگونه با سنگدلی دست می انداخت ؟دلش می خواست فریاد بکشد و بگوید ((روانی دوشخصیتی ،آن اعتراف چند لحظه پیشت چه بود و این حرف آخرت چه هست)) چشمانش سیاهی میرفت و همه خانه دور سرش میچرخید با ضعف و تن صدایی خفه آهسته زمزمه کرد :

-شب بخیر

با محبت آرام جوابش داد:

-خوب بخوابی

مبهوت ومسخ شده وارد اتاقش شد ؛ در را پشت سرش بست و به آن تکیه داد و به بغض مهار شده اش اجازه ترکیدن داد گریه آرامش کم کم به هق هق تبدیل شد بدن ضعیف و نیمه جانش روی سطح چوبی درب سر خورد و پایین افتاد چقدر لحظه ای که اندیشیده بود آرمین دوستش دارد شاد و خوشحال بود و چقدر احمق بود که باور کرده بود وجودش برای آرمین مهم است

************************************************** **

فصل نوزدهم

صبح با سردرد عجیبی از خواب بیدارشد شب قبل چند بار پشت سر هم خون دماغ شده بود ونتوانسته بود درست وحسابی بخوابد ،خسته پتو را کنار زد و از تخت پایین آمد. نیاز داشت با نازنین حرف بزند ، حرف زدن با او روحیه اش را تغییر میداد از روحیه شاد و سرزنده نازنین همیشه انرژی مثبت میگرفت از دستشویی بیرون آمد وپس از پوشیدن لباس از اتاق خارج شد

وارد دانشگاه که شد یکراست به طرف محل قرار همیشگی اش با نازنین رفت نازنین روی نیمکت در کنار یاسمین و ستایش نشسته و سر حال و شاداب سخنگوی مجلس بود

پشت سرش ایستاد ودر حالیکه دستش را به نشانه سلام برای یاسمین و ستایش تکان میداد توی گوش نازنین گفت:

-نازی ! تو اینهمه حرف میزنی باطریت تموم نمیشه

نازنین به طرفش برگشت و با لبخند گفت:

-عزیزدلم من که با باطری شارژنمیشم

-پس با چی شارژمیشی که سر صبحی اینهمه حرافی میکنی

-اولا" من با نیروی عشق شارژمیشم ، دوما" سر صبحی نه و سر ظهری یه نگاه به اون ساعت خوشگلت بنداز ببین ساعت چنده ، سوما"سلامتو تو تاکسی جا گذاشتی بی ادب خانم

-استاد ادب ومعرفت ،سلامم قیافه خوشگل تو رو که دید دررفت

-سلامت هم مثل خودت از عشق وعاشقی زیادی ،قاطی کرده !..حالا چیکار کردی بااون لپتاپ قراضت

-انداختمش اشغالی یه دونه مارک روز بخرم

-اوه اوه چه کلاسی براخودش میزاره با اون شو...........

سایه وسط حرفش پرید و گفت


romangram.com | @romangram_com