#سایه_پارت_381
آرمین هم عصبی گفت:
-و منم دقیقا به همین خاطر می گم که باید پاکش کنی
بی حوصله گفت:
-آخ که چقدر تو بی فرهنگی ،من برای اینکه شکاف لبم مشخص نباشه مجبورشدم اینو بزنم ،والا خودمم از اینکه توی بیمارستان و وضعیتی که بابام داره از این رنگ استفاده کنم ناراضیم
-خوب می تونستی از یه رنگ دیگه استفاده کنی
-نتونستم رنگ دیگه ای بزنم ،چون به غیر از این چیز دیگه ای توی کیفم نبود
با تمسخر گفت:
-چه جالب توی کیفی به این بزرگی یه دونه رژبود که اونم از شانس بد ما فقط قرمز جیغه!
بی حوصله کیفش را به طرف آرمین گرفت و گفت:
- باور نمی کنی بیا خودت ببین
آرمین بدون اینکه کیف را بگیرد گفت:
-می خواستی یه رنگ دیگه توش بزاری، چرا باید برای استفاده بیرونت همچین رنگ جلفیو بذاری!
با چهره ای خشمگین و در هم به او خیره شد دلش می خواست بابت اینهمه گستاخی آرمین هر چه بد و بیراه بلد بود بارش می کرد اما خودش را کنترل کرد و گفت:
-این کیفو چند وقته که دستم نگرفتم اصلا نمی دونستم محتویاتش چیه
سپس عصبی یک دستمال از کیفش بیرون آورد و با دلخوری لبش را پاک کرد و بی هیچ حرفی از آرمین جدا شد
بیرون بخش وکنار درب نگهبانی تنها روی صندلی نشسته بود.ساغر کنار پدرش بود وبه او اجازه ورود نمی دادند، حوصله بحث کردن با نگهبان بد عنق را نداشت بی حوصله نگاهش را به ساعت دیواری سالن انداخت هنوز نیم ساعتی به زمان ملاقات باقی مانده بود
آرمین بعد از اینکه او را مجبور کرده بود برای دیدن زخم بازویش نزد پزشک برود ازبیمارستان بیرون رفته بود. هرچه فکر می کرد نمی توانست دلیل قانع کننده ای برای دوگانگی رفتار آرمین پیدا کند ، رفتار وحشیانه ی شب قبلش که نزدیک بود از زور خشم ونفرت او را خفه کند ونگرانی بیش از حد امروزش برای زخمی سطحی .این رفتارهای ضد ونقیض آرمین او را گیج و سردرگم کرده بود
واقعا بعضی وقتها از رفتارش شادمان بود واز ته دل میخندید . خصوصا امروز وقتی که پرستار میخواست بانداژبازویش را عوض کند با چه نگرانی وهیجانی به پرستار دستور میداد حتما از وسایل استریل استفاده کند ،و یا وقتی که جای زخمش را ضد عفونی میکرد ، با چه محبتی سرش را در آغوش گرفته بود و یک ریز به پرستار گوشزد میکرد که کارش را آرام وریلکس انجام دهد .رفتارجدی و آمرانه اش کفر پرستار را درآورده بود وبا حرص در گوشش زمزمه کرده بود (خدا شانس بده) واو چقدر از این حرفش احساس مسرت کرده بود اگرچه مسبب واقعی همه دردهایش آرمین بود ولی بازهم از بودن با او به خود میبالید
اما همیشه هم بهمین گونه نبود گاهی اوقات هم بشدت از دستش کلافه ودرمانده بود . در نظرش رفتار آرمین فقط برای آزاردن اوبود واز اینکه مردی که تا این حد آزارش میداد را عاشقانه میپرستید و نمی تواند احساساتش را در برابرش کنترل کند افسرده وعصبی بود
آهی کشید واز عمق وجود آرزو کرد هرچه زودتر از این دردهای روحی خلاص شود .با ورود مادرش خوشحال به طرفش رفت و او را در آغوش گرفت چقدر این آغوش گرم و با محبت را دوست داشت ودر درونش احساس آرامش می کرد ناهید با حیرت او رااز خود جدا کرد و با خنده گفت:
-چرا خودتو اینقدر لوس می کنی دختر!
romangram.com | @romangram_com