#سایه_پارت_380

-آخر چی ؟

با لحنی که سعی می کرد عصبی نباشد با اخم غلیظی گفت:

-تا ابد که نمشه فقط درس خوند

آهی کشید گفت :

-خوب معلومه که درس یه روز تموم می شه ،منم مثل همه مرد دلخواهمو پیدا میکنم وباهاش زندگی می کنم

آرمین نفس عمیقی کشید و نگاهش را به نقطه ای نامعلوم خیره کرد

ظرف غذا را به کناری گذاشت وبا لحنی محزونی پرسید

-تو چه برنامه ای برای آینده ات داری ؟

بدون اینکه نگاهش را به طرفش برگرداند آرام زمزمه کرد

-در مورد آینده،باید در آینده حرف زد

با خودش نالید

(چه تزمسخره ای !پس چرا یکساعته داره روی اعصاب من اسکیت میزنه )

مایوس وناامید گفت :

-آینده تو مشخصه ،تو با اونی که دوستش داری زندگی می کنی

سریع سرش را به طرفش چرخاند وبا نگاه غمگینش غافلگیرش کرد . دریک لحظه نگاهشان درهم قفل شد ،سایه در زیر نگاه تب دارش مفتون ومحصور شده بود و قادر به نفس کشیدن نبود پس از لحظه ای به خود آمد و آرام نجواکرد

-اگه غذا خوردنت تموم شده بریم دکتر زخم بازوت و ببینه

می خواست اعتراض کند که آرمین بلند شد و از کنارش دور شد او هم به تبعیت از او برخاست و به طرف دستشویی رفت

مقابل آینه دستشویی ایستاد صورتش هنوز کبودی داشت کمی کرم پودر به صورتش مالید تنها یک رژقرمزدر کیفش بود که مجبور شد برای پنهان کردن لب شکاف خورده اش از آن استفاده کند با این که این رنگ رژ را برای این مکان و موقعیت اصلا نمی پسندید اما مجبور بود از آن استفاده کند از دستشویی که بیرون آمد آرمین را منتظر خودش دید به طرفش رفت و پالتواش را به طرفش گرفت در حالی که دستش را برای گرفتن پالتو دراز می کرد چشمش به لبهای قرمزسایه افتاد اخمی کرد و گفت:

-لبتوچرا اینهمه قرمز کردی ؟

برای آزردن آرمین با بی خیالی گفت:

-چون خوشگلتر میشم


romangram.com | @romangram_com