#سایه_پارت_339

با ناراحتی چهره درهم کشید وگفت :

-سایه ! دیگه حالم از این حرفت داره بهم می خوره ،تو رو خدا تا روزی که کنار منی این حرفو دیگه تکرار نکن

-ولی ......

-ولی واما نداره ،من از مامانت هم خواستم دیگه یه ریال پول تو حسابت واریز نکنه ،پس اگه بخوای همینطور لجبازی کنی باور کن منم حسابتو خالی می کنم تا از اینجا رونده واز اونجا مونده بشی

-اما تو این حقو نداری که برا من تعیین تکلیف کنی

محکم وآمرانه گفت :

-البته که دارم ،فک کردی من چکاره ام توی زندگی تو ؟

کلافه چند قدم از او فاصله گرفت وگفت :

-من اصلا پالتو نمیخوام

کنارش ایستاد و با لحن ملایمی آرام گفت :

-سایه تو چرا اینهمه لجبازی که به خاطر غرورت همیشه شبهای خوبمون و خراب می کنی

نگاهی به چهره مهربانش انداخت او درست میگفت واقعا امشب شب خوب وتکرار نشدنی برایش بود پس آهسته گفت :

-بسیار خوب ،اما به شرطی که به سلیقه خودت باشه

آرمین با لبخندی دستش را در دست گرفت وگفت :

-باشه فقط بعدا" ایراد رنگ ومدلش و نگیری ،که من اصلا سلیقه خوبی ندارم .

-آره قبلا بهم گفتی چه نظری روی زن زندگیت داری

وارد بوتیک لباس فروشی شدند و آرمین از میان پالتوها یک پالتو شیری رنگ با دکمه های درشت و زیبا همراه با شال وکلاه برایش انتخاب کرد ،و برای پرو به دستش داد ،وقتی از اتاق پرو خارج شد آرمین با نگاهی مبهوت خشکش زد اصلا فکر نمی کرد این رنگ سرد وافتاده اینهمه سایه را جذاب کند دلش می خواست رنگ دیگری انتخاب کند ولی از نگاه راضی وشاد سایه دلش نیامد چیزی بگوید به همین دلیل با پرداخت هزینه ،خريدها را به دست گرفت و براه افتاد

سایه شب را با فكر راحت در حالي كه عروسک شاسخین اهدايي ارمين را به آغوش كشيده بود با آسودگی خیال به خواب رفت در اعماق وجودش از اينكه آرمين تا اين حد تغيير كرده بود خوشحال و شاد بود و ناخوداگاه به آينده وزندگيش با آرمين اميدوار ميشد

فصل شانزدهم

به همراه نازنین از کلاس خارج میشد که امید هم همزمان با آنها خارج شد و گفت:

-خسته نباشید خانمها


romangram.com | @romangram_com