#سایه_پارت_291
با خشم سرش را بلند کرد وهمراه با پوزخندغلیظی گفت :
-بله درسته ،اصلا یادم رفته بود که باید رفت و آمدم ، غذا خوردنم ،لباس پوشیدنم ،حتی حرف زدنم و نفس کشیدنم به اراده تو باشه ، چرا ؟!......چون مجبورم !...... می بینی چقد بدبختم !من حتی اختیار زندگی خودمم ندارم
-تو می دونی که من یه مردم وبه این حرفها تعصب دارم نباید حرفی می زدی که به غیرتم بر بخوره
فریاد کشید:
-تو به همه چیز تعصب داری ، در واقع به هوای اطرافه منم تعصب داری ، اما من دیگه خسته شدم ،دیگه بریدم !،........دیگه نمی تونم بیشتر ازاین تحقیر ها و تهدیداتتو تحمل کنم
گریه اش شدت گرفت ،آرمین ناراحت کنارش نشست و مهربان گفت :
-متاسفم ،نباید اینطوری میشد برای لحظه ای کنترلم و از دست دادم .
اشکهایش را پاک کرد و گفت :
-نه اصلا متاسف نباش ،چون من دیگه تصمصم خودمو گرفتم وهمین فردا برمی گردم خونمون ،تو هم می تونی یه نفس راحت بکشی وبری با هرکی دوست داری زندگی کنی .
آرمین عصبی از جا برخاست وبه تندی گفت :
-چرند نگو ..........
-چرند نیست !.....ما فقط داریم همدیگه رو عذاب میدیم
لحنش را ملایم کرد وآهسته گفت :
-تو فکر پدرت نیستی حالا که اون از زندگی ما راضی و خشنوده می خوای همه دنیاشو خراب کنی .
-پدرم آدم منطقی و فهمیده ایه بهش میگم که از روز اول بخاطر اون مجبور شدیم این بازی احمقانه رو راه بندازیم ،حتما ما رو درک میکنه
باحرص پیشانیش را فشرد و با کلافگی گفت :
-بسیار خوب هر طور که تو بخوای
قلبش فرو ریخت ،چرا لحظه ای فکر کرده بود آرمین برای ماندنش اصرار خواهد کرد
آرمین دوباره کنارش نشست و آرام گفت :
-می دونم زندگی کردن با کسی که دوستش نداری خیلی سخته
دلش می خواست فریاد بزند و بگوید
romangram.com | @romangram_com