#سایه_پارت_290

- دیگه با نازنین چه مشکلی دای ؟

-من با اون هیچ مشکلی ندارم می تونی باهاش هرجا دوست داشته باشی بری البته فقط وقتی تنهاست، دوست ندارم وقتی همراه داداش و نامزدش هست با اون جائی بری حتی خونه پدرت

تو واقعا" مریضی آرمین، .....یه آدم روانی!

-از اول نباید با این آدم روانی ازدواج میکردی

-مجبور بودم خودتم خوب می دونی

-حالاهم مجبوری مطابق میل این آدم روانی رفتار کنی

قدمی به عقب برداشت وگفت :

-قسم می خورم یه روز جواب همه این رفتار توهین آمیزت و میدم

با پوزخندی تحقیر آمیز گفت :

-چه جوری میخوای اینکارو کنی؟

از لحن تحقیر آمیزکلامش بر آشفت و نسنجیده گفت :

-وقتی بعد از جدائی از تو، با کسی که از همه لحاظ ازت سرتر باشه ازدواج کردم تازه میفهمی که هیچی نیستی !منتظر کارت دعوتم باش

مثل فنراز جا جهید و با خشم رودررویش ایستاد ،در یک لحظه سیلی محکمی بود که در گوشش نواخته شد،نتوانست خودش را کنترل کند و بی اختیاربه روی زمین پرت شد نیمی از صورتش گر گرفت و میسوخت، در حالی که سعی می کرد مانع سرازیرشدن اشکهایش شود با دست قسمت گر گرفته صورتش را پوشاند وبه سختی از جا برخاست در نگاه بغض آلودش هزاران حرف نگفته پنهان بود اما گریه مجالش نداد و بی هیچ حرفی سریع اتاق را ترک کرد .

آرمین پشیمان از کارش ،خودش را روی تخت انداخت نمی دانست چرا در یک لحظه اینهمه عصبانی شده است . بین دو احساس گرفتار و در گیر بود نمی خواست سایه را مال خود کند و نمی توانست او را با دیگری ببیند .کف دستش قرمز شده بود ومی سوخت اما سوزش آن بیشتر از سوزش درد دلش نبود،دلش برای این دختر بی گ*ن*ا*ه که در دستان او اسیر شده بود می سوخت .

کمی که آرام شد از جا برخاست و از اتاق خارج شد ،پشت در اتاق سایه تقه ای به در زد ولی سایه جوابش را نداد دوباره هم ضربه ای نواخت و همزمان سایه را صدا زد اما باز هم سایه جوابش را نداد در این مدت به خوبی به اخلاق سایه واقف بود و میدانست که در این لحظه سکوت را بر هر چیزی ترجیح می دهد به همین دلیل بدون اجازه در را باز کرد وارد اتاقش شد .سایه روی لبه تخت نشسته بود و آرام اشک می ریخت

در حالی که سرش پایین بود با دستمال در دستش اشکهای روی گونه اش را پاک کرد و گفت :

-کی بهت اجازه داد بیای اتاق من ؟

زمزمه کرد

-من نیازی به اجازه ندارم !.اینجا اتاق منم هست

در دایره المعارف ذهنش به دنبال واژه ای به غیر از عذر خواهی می گشت اما هیچ نمی یافت ،به همین دلیل آرام ادامه داد

-تو باید یاد بگیری چطور بامن حرف بزنی


romangram.com | @romangram_com