#سایه_پارت_286
– باشه حالا برو تا ازت نخواسته دوستیتو با منم بهم بزنی ،تو که مثل موم تو دستشی
ناراحت وغصه دار ب*و*سه ای روی گونه اش زد و با خداحافظی از او جدا شد
نگاهی به ساعتش انداخت ساعت از ده گذشته بود اما هنوز از آرمین وخانواده اش خبری نبود ، برای صدمین بار شماره آرمین را گرفت هنوز روی پیغام گیر بود با خشم گوشی را روی مبل پرت کرد وعصبی طول وعرض خانه را پیمود، پشت پنجره ایستاد ونگاهی به بیرون انداخت این کارهای تکراری را از سر شب تا به حال هزار بار انجام داده بود دوباره به طرف گوشی رفت و شماره منزل مشایخ را گرفت ولی هیچ کس جواب نمی داد مضطرب ونگران بود .شماره همراه خانم واقای مشایخ را نداشت وآرتین هم اصفهان بود ونمیخواست بی خود نگرانش کند .کلافه وعصبی دوباره طول سالن را پیمود از صدای برخورد صندلهای راحتیش بر کف پوش گرانیتی اعصابش تحریک می شد .از این فکر که حتما اتفاقی برای آرمین و یا خانواده اش افتاده ؛داشت خون خونش را می خورد .
دوباره گوشی را برداشت وشماره آرمین را گرفت صدای مردی که از او می خواست پیغام بگذارد روانیش می کرد .دلش می خواست هرچه از دهانش بیرون میریزد به جای پیغام حواله آرمین کند بیقرار شماره دفترکارش را گرفت انجا هم کسی جواب نمی داد .
همه غذاهایش سرد شده و از دهان افتاده بود.با چه شور وشوقی همه را آماده کرده بود حس وحال زن خانه داری را داشت که قرار بود برای اولین بار خانواده همسرش به دیدنش بیایند ولی حالا که آرمین به این راحتی بازیش داده بود دلش می خواست همه غذاها را درون آشغالی بریزد
در همین لحظه صدای زنگ تلفن همراهش از اتاقش برخاست . پله ها را یکی دو تا پیمود وهیجان زده گوشی را برداشت. نازنین بود
-بله نازی
-خوبی! چیکار می کردی ؟مهمونات رفتن یا هنوز هستن ؟
-اصلا مهمونی در کار نبوده که رفته باشن یا نه
-منظورت چیه
-همش سرکاری بود ، حالا موندم بااین همه غذا چکار کنم
نازنین ناباورانه گفت :
-راس میگی سایه !به خدا اگه سروش با من همچین کاری کنه پوست کله اش و می کنم
-تو میگی سروش ... نه این خود شیفته از خدا بی خبر ، مگه دستم بهش نرسه می دونم چیکارش کنم
نازنین با خونسردی پرسید :
-می خوای چیکارش کنی ؟
حرصی گفت :
-مثل یک کاغذ مچاله اش می کنم و می ندازمش آشغالی
نازنین خندید وبا لودگی گفت :
-وای که چقدر دلم می خواد این لحظه تاریخی اونجا باشم
با صدای باز وبسته شدن در گفت :
romangram.com | @romangram_com