#سایه_پارت_287
-لعنتی حلال زاده هم هست
-مگه حالا اومده ؟
-آره ،صدای قدمهای پر از نخوتش از روی پله ها میاد،.....نازی من برم تا نخوابیده حقشو کف دستش بذارم بعدا" باهات تماس می گیرم
نازنین با شیطنت گفت :
-بابا نری یه جایشو بشکونی باعث آبرو ریزی بشی
با حرص نفسش را بیرون داد وگفت :
-نه خیالت راحت باشه ،فقط می کشمش
نازنین با خنده گفت :
-باشه برو منم فردا با آبمیوه میام زندان ملاقاتت
گوشی را با خشم روی تخت پرت کرد وسراسیمه از اتاق خارج شد با اینکه نازنین با لودگیهایش سعی کرده بود کمی از خشمش بکاهد اما هنوز عصبانی بود .
بدون اینکه در بزند با حالتی عصبی در اتاق آرمین را گشود و وارد شد .دهان باز کرد ه بود چیزی بگوید که با دیدن بالا تنه ی لخت آرمین لحظه ای مبهوت ماند و کلام در دهانش ماسید .آرمین در حالی که تی شرتش را از روی تخت برمیداشت با آرامش گفت :
–چند بار بگم بدون اجازه وارد اتاقم نشو ، اینو کسی بهت یاد نداده
هیکل ورزیده وموزون آرمین قلبش را با ریتمی تند به تپش انداخته بود .اما نیشخند تمسخر آمیز آرمین اورا به خود آورد و سریع خودش را جمع وجور کرد وگفت :
-به تو هم یاد ندادن به دیگرون احترام بذاری و اونا رو سر کار نذاری
در حالی که تی شرتش را میپوشید با خونسردی گفت :
-مثل اینکه فراموش کردی سرکار گذاشتن دیگرون جزءوظایف شغلی منه
از آرامش و خونسردیش به حالت انفجار رسید با عصبانیت به طرفش رفت و گفت :
-تو با خودت فکر کردی کی هستی! چطور به خودت اجازه می دی اینهمه منو آزار بدی
صندلی مطالعه اش را بیرون کشید و روی آن نشست وبا بی خیالی گفت :
-درست حرف بزن ببینم چی شده
کلافه و پرازخشم گفت :
romangram.com | @romangram_com