#سایه_پارت_285
- جدیدا رسم شده از مهمون بپرسن چرا می خوای بیای خونمون ؟!
-خوب می تونیم از بیرون غذا بگیریم ،منم تا قبل از رسیدن اونها خودمو می رسونم
-اگه قراره از بیرون غذا بگیرم که همون بیرون هم بهشون می دم اتفاقا خیلی هم با کلاستره
-سعی می کنم خیلی زود برگردم وهمه چیزو ردیف کنم
-.دیگه داری حوصلمو سر میبری تو برا هر چیزی یه را ه حلی داری ؟،....... ،به جای اینهمه بحث زودتر برو خونه
و بدون اینکه منتظر پاسخ سایه بماند گوشی را قطع کرد .با چهره ای گرفته ودرهم به نازنین نگاهی انداخت وباغصه گفت :
- متاسفم نازی ،من نمی تونم همرات بیام
نازنین با بهت خیره اش شد وگفت :
-رفتارت برام خیلی عجیبه سایه ،.......توواقعا همون سایه سرکش چند ماه پیشی ،همون سایه ای که اصلا حاضر نبود زیر حرف زور بره واقعا برام سواله که اون چطور تونسته تو رو اینقدر مطیع ورام خودش کنه
-چه کار کنم نازی ،وقتی میگه اگه بخوای رو حرف من حرف بزنی باید برگردی خونه بابات ،باید چکار کنم
عصبانی گفت :
-خوب برگرد ،بهتر از این زندگی کوفتی نیست که هی خفت می خوری
-نازنین مجبورم ،باید همه چیزو تحمل کنم
با حرص نالید :
-بچه پرو! خیلی هم دلش بخواد تو زنش باشی ،همین حالا هم که اسم اون روته صد تا خواستگار بهتر از اون داری
-مساله این نیست نازی ،من نمی خوام باعث ناراحتی پدرم بشم ،اون در مورد من احساس راحتی و آرامش داره ومن نمی خوام این همه خوشی رو ازش بگیرم
- سایه تو داری خودتو نابود می کنی
-من مجبورم نازنین ، مجبور
-سایه ! عزیز دلم ! من نمی خوام توی زندگی خصوصیت دخالت کنم چون خودت خوب می فهمی که از اولم با این ازدواج لعنتی مخالف بودم ولی اگه این اقا بخواد بیشتر از این آزارت بده وهمین جور سوهان روحت بشه بخدا قسم خودم می رم پیش حاج علی وهمه چیزو بهش می گم
-نه نازی! خواهش می کنم بابا هرگز نباید بفهمه من تو چه جهنمی گیر کردم
نازنین خشمش را با نفس عمیقی بیرون داد وگفت :
romangram.com | @romangram_com