#سایه_پارت_229

-باهات کار داشتم

-رفته بودم سوپری،... برای تهیه غذای امروزم یه چیزهائی لازم داشتم که تو خونه نبود

عصبی غرید

-مگه من مردم که رفتی سوپری خرید ،میخواستی یه زنگ بزنی به خودم هر چه لازم داشتی برات میاوردم

-مگه خودم چلاقم که برا دو قلم خرید به تو زنگ بزنم، من خونه بابام همیشه خودم خریدهامو انجام میدادم

-خونه بابات ،خونه بابات بود! اینجا هم خونه منه، منم بهت اجازه نمیدم تنهایی بیرون بری

-واه چرا اینجوری میکنی ،من همیشه تنهام و مجبورم کارهامو تنهایی انجام بدم

-بهم بگو چی لازم داری دندم نرم ،چشمم کور، خودم همه رو انجام میدم

-تو که ادعا میکنی همیشه گرفتاری و وقت سر خاروندن نداری

-دارم ،یعنی مجبورم که داشته باشم !

بغض الود گفت :

-این کارها چه معنی داره آرمین؟.... ،اگه هیچی بین ما نیست و قرار ما جداییه پس چرا نمی ذاری راحت زندگی کنم !.... چرا اینهمه منو محدود می کنی؟،.....چرا دست از دخالت تو زندگیم بر نمی داری !. تواصلا نگران چی هستی ؟.

به طرفش نیم خیزشد ودرحالی که در عمق چشمانش زل زده بود یک تای ابرویش را بالا داد وهمراه با لبخندی شیرین آرام گفت :

-واقعا فکر می کنی من نگران توام ؟

بغضش را با حرص قورت داد وپرسید :

-پس چی ؟

-یعنی تو نمی دونی چندتا از دانشجوهام تو این برج زندگی می کنن ! کافیه که از رابطه ما با هم بویی ببرند ،اونوقته که سرتا سر دانشگاه خبردار می شن و می شیم سوژه جدید بچه ها

-خوب بشیم ،مگه گ*ن*ا*ه کبیره کردیم .

-برا من از اونم بدتره

از اینکه با سنگدلی تمام این حقیقت تلخ را تائید می کرد ،قلبش شکست . خیلی سعی کرد مانع ریزش اشکهایش شود اما موفق نشدو نهایتا در حالی که حلقه اشک در چشمانش می درخشید از جا برخاست و بغض الود گفت :

-آره درسته. رابطه ما از گ*ن*ا*ه کبیره هم بدتره !......مثل همیشه تو بردی آرمین خان و من از اینکه تو مجبوری اینجا منو تحمل کنی واقعا متاسفم! پس خواهش می کنم از این پس هر وقت خواستی زودتر از موعد هر شبت بیایی خونه حتما قبلش به من خبر بده تا برم توی قفسم و باعث ناراحتی تو نشم .


romangram.com | @romangram_com