#سایه_پارت_225

در حالیکه در فنجان ها چای میریخت گفت :

-ساغر!.. اون خیلی کنجکاو و شیطونه، نمیخواستم باعث کنجکاویش بشه

-باید قبل از اینکه مامانم متوجه این موضوع بشه این کارو میکردی

تکه ای کیک برید ودر پیشدستی گذاشت وگفت :

-مامانت وقتی من مریض بودم متوجه شده که اینهم تقصیرتوئه که مانع کنجکاویش نشدی ............. حالا جوابشوچی دادی؟

سینی را برداشت واز آشپزخانه خارج شد

آرمین با سنگ دلی تمام جوابش داد:

-گفتم : اونوقت که منو مجبور به این ازدواج میکردین؛ باید فکراینجاش میبودید!

برای کنترل خشمش لحظه ای چشمانش را برهم فشرد ونفس عمیقی کشید اصلا نمیخواست با او بحث کند. چای و پیشدستی کیک را مقابلش روی میز قرار دادوگفت:

-کیک تازه است ،.....عصری درست کردم!

روی مبل روبرویش نشست .آرمین با گوشه چشم نگاهی به کیک انداخت وگفت :

- کدبانو شدی !....تو که از این کارا بلدنبودی؟

- بودم !...اما توی خونه تو حس همه چیز ازم گرفته شده

- حالا چی شده امروز حسشو پیدا کردی؟!

-ساغر به کیکهای من خیلی علاقه داره ، برای اون درست کردم

به مبل تکیه زد وبا نگاهی عمیق به او،گفت :

-ساغر باتو خیلی فرق داره

با لبخندی گفت :

-اینو همه می گن ،......اون خیلی شیطون وزبون درازه

-تو شیطونی که تو رو دست خود شیطون هم زدی از نظر زبون هم فک نکنم کسی به پای تو برسه

منظورم قیافه هاتونه تو با موهها و چشمای روشن اصلا شبیه خانواده ات نیستی اگه خودم زمان تولدتو به یاد نمی آوردم امکان نداشت باور کنم بچه اون خانواده باشی


romangram.com | @romangram_com