#سایه_پارت_224
-آخه همیشه بی خبر میای خونه.
با تمسخرگفت:
-یعنی باید قبل از ورودم اجازه بگیرم.
برای برداشتن کتابش خم شد و گفت:
-نه منظورم این نیست ، میگم یه زنگ بزن و بگو زود میای خونه.
-چرا باید زنگ بزنم،اینجا خونه منه و منم هر ساعتی که دلم بخواد می تونم بیام خونم.
کلافه با غیظ گفت:
-شش دانگ این خونه مبارکت باشه.
کتاب و لپتاپش را بر داشت و به طرف اتاقش رفت.
حوصله بحث با آرمین را نداشت شاید می ترسید که با بحث بی مورد فرصت طلایی ای را که بدست آورده است از دست بدهد.اما نمی دانست چرا لحظه ای در برابر نگاه پر از شک آرمین عصبانی شده وکنترلش را از دست داده است.
وضو گرفت و شروع به خواندن نماز کرد وسط نمازش بود که آرمین پس از چند تقه ای که به در زد بی اجازه وارد اتاقش شد و گفت:
-کجایی تو !... چرا جواب نمی دی؟.
ولی وقتی متوجه شد سایه در حال عبادت است بی هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست.
بعد از نماز سجاده اش را سر جایش قرار داد و از اتاق خارج شد.
آرمین سرگرم مطاله پرونده ای بود درحالیکه به طرف آشپزخانه میرفت پرسید:
-با من کاری داشتی؟
بدون اینکه سرش را از روی پرونده در دستش بردارد گفت:
-تودراتاقمو قفل کردی !
دو فنجان از کابینت برداشت وگفت :
-شرمنده یادم رفت کلید و سرجاش بذارم
-دلیلی برا قفل کردنش داشتی
romangram.com | @romangram_com