#سایه_پارت_223
بارقه ای از امید در دلش روشن شد پس خیلی سریع گفت :
-اون پسر زرنگیه بخاطر نازنین هر کاری حاضر انجام بده.
نفسش را بیرون داد و گفت:
-باید فکر کنم.......... من همینجوری کسی و استخدام نمی کنم.
آهسته گفت
-می دونم،باباتم همینو گفت
چشمان درشتش گشاد شدندوبا پوزخندی گفت :
-پس اول ازاون خواستی اما چون جواب درست نگرفتی حالا داری خودت و جلو من قربونی می کنی.
- مطمئن باش تا روزی که توی این خونه ام این تنها خواهشیه که از تو دارم.
- امیدوارم همینجور باشه که میگی .
از پله ها بالا رفت و روی آخرین پله دوباره به طرفش برگشت و گفت:
-راستی !من از کسایی که خودشونو به خاطر دیگران خورد و نابود می کنند متنفرم سعی کن دیگه تکرار نشه والا مجبور می شم رفتار دیگه ای باهات داشته باشم
و با گامهای محکم وارد اتاقش شد.
به تهدید آرمین با بی خیالی شانه بالا انداخت و به دنبالش از پله ها بالا رفت در آن لحظه تنها چیزی که برایش خیلی مهم بود رضایت آرمین بود که مطمئن بود به حرفش عمل می کند و حتما در مورد سروش فکر می کند پس با خیالی راحت به رختخواب رفت.
ساغر با خودش یک دنیا شور و شوق به خانه اش آورده بود و سایه در کنارش احساس راحتی و آسایش می کرد. آنقدر در این خانه تنهایی کشیده بود که حضور ساغر حسابی او را به وجد آورده بود ،سایه چون ساغر را به خوبی میشناخت و می دانست که خیلی کنجکاو و فضول است و تا به همه جا سرک نکشد راحت و آسوده نمی شود همان اول وقت درب اتاق آرمین را قفل کرد و کلیدش را برداشت به این طریق از سوالهای احتمالی ساغر راحت بود .
ساغر تمام روز را کنار سایه ماند و به خوشبختی خواهرش غبطه خورد در نظر او خوشبختی فقط در پول و زندگی راحت بود و با توجه به اینکه آرمین هم عاشقانه خواهرش را دوست داشت پس هیچ چیز نمی توانست خوشبختی سایه راتهدید کند واز بین ببرد
عصر وقتی آهنگ رفتن کرد سایه اصرار کرد که شب رادر کنارش بماند و یا اینکه بعد از شام برود ولی او ترجیح می داد که تا قبل از تاریکی هوا به خانه برگردد این قانون زندگی پدرش بود وسایه این را به خوبی میفهمید از طرف دیگر نمی خواست پدر ومادرش تنها باشند
با مهربانی او را تا پای آسانسور بدرقه کرد و با ناراحتی به آپارتمان برگشت از سکوت دوباره خانه دلش گرفت . مانتو و روسریش را روی مبل انداخت و با افسوس همانجا نشست .چقدر دوست داشت لااقل ساغر همیشه کنارش می بود و لحظه های تنهایش را با او قسمت می کرد .
نگاهی به ساعتش اندخت تاآمدن آرمین خیلی مانده بود .پس بی خیال روی کاناپه چرمی دراز کشید وسرگرم مطالعه شد
.ساعتی بعد با چرخیدن کلید در قفل، نگاهش بی اختیاراول روی در و سپس روی ساعت دیواری به گردش در آمد. آرمین خسته وارد خانه شد با دیدنش دستپاچه از جا برخاست ومقابلش ایستاد شتاب زدگی باعث شد کتاب از دستش بیفتد،آرمین در حالی که وسایلش را روی مبل می گذاشت چشمانش را ریز کرد و با اخمهای گره کرده با شک گفت:
-چرا هر بار منو می بینی مثل دیوونه ها میپری هوا؟!
romangram.com | @romangram_com