#سایه_پارت_218
با پوزخندی در دلش نالید
(پر واضح است که جناب مشایخ بزرگ هنوز زیر وبم اخلاق پسر گند دماغشو نمی دونه )
چقدر حرف زدن با آقای مشایخ برایش شیرین و لذت بخش بود واین مرد با رفتار راحت و صمیمیش به او قوت قلب میداد ، چیزی که اصلا در رابطه با مهری احساس نمی کرد ؛ با اینکه مهری خیلی سعی داشت با اومهربان و صمیمی رفتار کند ولی اودر تمام مدت حس می کرد مهری با او صادق نیست و دارد چیزی را از او پنهان می کند
به لبخندی کاملا مصنوعی اکتفا کرد وگفت :
-مرسی عمو
-خواهش می کنم دخترم من که کاری نکردم اگه خودم مسئول کارگزینی و انتخاب کارمندا بودم مطمئن باش یک لحظه هم شک نمی کردم اما چه کنم که اختیارشرکت با آرمینه ...
با ناراحتی دلگیری به درون مبل فرو رفت وسکوت اختیار کرد همیشه باید گره کارش دست آرمین می افتاد والا چرا شرکتی به این عظمت باید مسئول کارگزینیش آرمین می بود
آرتین که روی مبل کناری اش لم داده بود و با سکوت عجیبش به رفتارش دقیق شده بود وقتی او را متفکر دید گفت:
-چیزی باعث شده اینهمه در هم و گرفته بشی.
لبخند تلخی زد و گفت:
-نه چیزی نیست.
-برا اون جریانی که به بابا می گفتی ناراحتی.
با ناباوری پرسید:
-تو شنیدی ما چی میگفتیم؟
لبخند تلخی زد وگفت :
-من همیشه حواسم به تو هست ،خودت خبر نداری.
با لبخندی ملیح گفت :
-ممنون ! تو داداش خوبی هستی.
به طرفش روی مبل نیم خیز شد و جدی پرسید
-برا تو یا آرمین؟
سوال غیر منتظرآرتین او را کاملا غافلگیر کرده بود اما خودش را نباخت وگفت :
romangram.com | @romangram_com