#سایه_پارت_216

خیلی سرد گفت :

-کار ما تموم شده اگه حرف شما هم تموم شده لطف کن تو چیدن میز به مامان کمک کن .

از جا برخاست و با حرص زمزمه کرد .

-بسیار خوب

********

بعد از شام کنار آقای مشایخ نشست ودر حالی که میوه برایش می گذاشت سر صحبت را با او باز کرد و بعد از کمی این در و آن در زدن بالاخره محور گفتگو را به دانشگاه کشاند و آقای مشایخ با مهربانی از او پرسید :

-امسال حجم درسهات چطورن؟

بدک نیست با اینکه سال آخرمه ولی احساس می کنم از سال قبل حجم درسهام خیلی کمترند.

مشایخ آرام در گوشش گفت :-

آرمین که سر کلاس اذیتت نمی کنه ؟-

لبخندی شیرینی زد و گفت:

-من فقط دو واحد باهاش دارم

- من خوشحالم که عروسمم رشته خانوادگیم و می خونه ، وقتی شنیدم تو هم دانشجوی عمرانی خیلی خوشحال شدم ، و از همین حالا یه کار خوب توی دفترخودم برات در نظر گرفتم ، تو باید به خودت افتخار کنی چون اولین زنی هستی که تو شرکت مشایخ استخدام می شه .

مرسی عمو ، ولی من فعلا فقط قصد ادامه تحصیل و دارم.-

-ایراد نداره ، تو تا هر مقطعی که بخوای ،می تونی ادامه بدی و من حمایتت می کنم ، ولی هرگز سعی نکن از آرمین بیشتر بخونی . چون اون مغروره و ممکنه که بهت گیر بده .

جو را مناسب برای بیان خواسته اش می دید پس نباید این فرصت طلایی و ناب را به راحتی از دست می دادپس با لبخندی محجوبانه که در برگیرنده شخصیت معصومش بود رو به مشایخ گفت :

-عمو می تونم خواهشی ازتون داشته باشم

-البته عزیزم

-خواهش می کنم اگه امکان داره یکی از همکلاسیهای قد یمیم و تو شرکت استخدام کنید

مشایخ متفکر و با ناراحتی گفت :

-متاسفم دخترم ،اما مسئول کار گزینی وانتخاب مهندسین ما آرمینه واون اصلا میونه ای با خانمها نداره وتحت هیچ شرایطی خانمها رو تائید نمی کنه


romangram.com | @romangram_com