#سایه_پارت_215
-من نمی دونستم تماس گرفتی آرمین چیزی به من نمی گفت .
آهی کشید وگفت :
-خودم می دونم !....... فردا برات یه گوشی جدید می خرم
-نه نمی خواد شما زحمت بکشی خودم همین روزها با نازنین می رم می خرم .
عمیق نگاهش کرد وگفت :
-سایه !چرا با من اینهمه رودباستی داری !باورکن من با تو خیلی راحتم و خوشحال می شم برات کاری انجام بدم .
دوست ندارم تو رو به زحمت بندازم ،در واقع من توی خرید خیلی سختگیرم .-
-کافیه بهم بگی از چه گوشی خوشت میاد دقیقا همون و می خرم .
من بدون گوشی راحترم آرتین ، اینجوری نازنین با اس های بی مزه اش کمتر سربسرم می ذاره .-
-حالا که دوست نداری من برات گوشی بخرم ، لااقل یه گوشی اضافه بهت بدم فعلا استفاده کن تا که گوشی دلخواهتو بخری
-نه گفتم که همین جوری راحترم.
پس اصلا دوست نداری گوشی داشته باشی ،باشه من دلیلشو نمی دونم !ولی ایراد نداره .-
سپس نفسی کشید و ادامه داد .
-سایه من بابت اون اتفاق معذرت می خوام ، تقصیرمن بود که مریض شدی و چند روز تو خونه افتادی ، من هرگز خودمو به خاطر اون شب نمی بخشم .
لبخندی زد ومهربانانه گفت :
-خودتو ملامت نکن. تو اصلا مقصر نبودی ، این خودم بودم که باعث این اتفاق شدم توی این مدت خیلی نگران تو بودم و می خواستم هر طور شده بابت این جریان ازت عذر خواهی کنم ، مامانت بهم گفت که بخاطر بیماری من خیلی ناراحت بودی
-وقتی آرمین بهم گفت که شب رو تا به صبح تو تب سوختی ، از اینکه بچه گانه بهت اجازه این کار و داده بودم از دست خودم خیلی عصبی بودم .
آرمین وارد آشپزخانه شدوبا صدای نسبتا بلندی گفت :
-کسی نمی خواد به ما شام بده !
سایه به طرف او برگشت و گفت :
-مهری جون منتظر تمام شدن کارهای شما بود
romangram.com | @romangram_com