#سایه_پارت_214
مهری برخاست و در حالی که ظرف میوه را مقابل سایه و آرتین قرار می داد گفت :
-سایه آرتین واقعا تو رو دوست داره وهر بار که تماس می گیره فقط سراغ تو رو ازم می گیره ،نمی دونی چقدر تو خانواده ما محبوب و عزیزی .
-شما لطف دارین مهری جون .
مهری رو به آرتین گفت :
-صحبت بابات با آرمین به کجا رسید
-فعلا که گرفتارن
-من برم ببینم به چیزی احتیاج ندارن
مهری که رفت آرتین پرتقالی از میوه خوری برداشت ودر حالی که سرگرم پوست کندن بود ، گفت:
-دیگه سراغ ما رو نمی گیری ؟
-من که سرگرم درس و خونه داری هستم ، تو چرا به ما سر نمی زنی ؟
همراه با نفس عمیقی گفت :
-من مدتیه نبودم ،در واقع ناظر یکی از پروژه های اصفهان شدم و مدام در رفت و آمدم.
آرام زمزمه کرد
-متاسفم ،نمی دونستم
-نمی دونستی ، چون سراغ نمی گرفتی .
از لحن تند کلامش ناراحت شد وگفت :
-حالا چرا از من اینهمه دلگیری ؟
آرتین دوباره با دلخوری گفت :
-چرا تلفنت خاموشه ،هزار بار تماس گرفتم .
-تلفنم از دستم افتاد شکست ، هنوزوقت نکردم برم گوشی بخرم . می تونستی به تلفن خونه زنگ بزنی .
-چند بارتماس گرفتم یا گوشی روبرنمی داشتی یا آرمین برمی داشت و می گفت خواب هستی .
romangram.com | @romangram_com