#سایه_پارت_213
-دیشب من و مشایخ رفته بودیم خونه پدرت .
از نام پدرش با هیجان گفت :
-جدی خوب بودند !
با لبخند شیرینی گفت :
-معلومه که خیلی دوستشون داری که اینهمه ذوق زده شدی .
- من اگه هر روزم ببینمشون بازم دلتنگشونم
-مادرت میگفت شب قبل اونجا بودی؟
-برا آرمین کاری پیش اومده بود نمی خواست تنها باشم به همین دلیل رفتم اونجا
-می دونم ، برای بستن یه قرار داد جدید با مشایخ رفته بود اصفهان ، البته مشایخ چند روز قبل به همراه آرتین رفته بود و همه کارها رو انجام داده بودن ولی آرمین به بهونه کارهای شرکت شبی که قرار بود قرارداد امضاء کنند رفت . و با پرواز 12 همون شب هم برگشت : بهش اصرار کردم تو رو بیاره اینجا که قبول نکرد و گفت : اونجا راحتری .
حال آن لحظه سایه قابل توصیف نبود .پس آرمین با بدجنسی تمام او را دست انداخته بود . به یاد حرف شب قبلش افتاد و از سادگی و حماقت خودش لبخندی روی لبش نقش بست که از چشم تیز بین مهری دور نماند و با لبخند گفت :
-آرمین قبلا همه کارهای بستن یه قرار داد و خودش انجام می داد ولی این بار آرتین و مسئول این کار کرد و من فکر می کنم دلیلش تو بودی که نمی خواست تنها باشی ، مامانت هم دیگه خیالش از بابت تو راحت شده و خوشحاله که رابطه تو و آرمین با هم خوبه و شما تونستید با هم کنار بیاید. بهم می گفت که از نبود آرمین چقدر گرفته و عصبی بودی و حتی گفت:که آرمین هم تماس گرفته و حال تو رو پرسیده
از هرکلام مهری چشمانش گشادتر میشد
-من از اینکه خانواده ات خیالشون از بابت تو راحت شده خوشحالم و می دونم که نجابت و پاکی تو بالاخره آرمین و سر عقل میاره و اون متوجه اشتباهاتش می شه
سایه گیچ حرفهای مهری بود ، چرا هر بار مهری وانمود می کرد، از وخامت رابطه او و آرمین خبر دارد و طوری رفتار می کرد که انگار آرمین یک بیمار روانیست و سایه باید برای بهبودیش تلاش کند
آرتین وارد آشپزخانه شد و گفت :
مامان قرار نیست شام رو .......
ولی با دیدن سایه بهت زده ادامه حرفش را فراموش کرد وذوق زده گفت :
بهههه سایه عزیزمم که اینجاست .......فکر می کردم مثل همیشه آرمین تنها اومده -
به احترامش از جا برخاست و پس از سلام و احواپرسی با لبخندی گفت :
-اگراز بودنم ناراحتی، می تونم برگردم .
-این دیگه چه حرفیه دختر خوب !..تو که می دونی من چقدر از دیدن تو خوشحال می شم .
romangram.com | @romangram_com