#سایه_پارت_205

با اعتراض گفت :

-ولی قرار بود بیای خونه با هم بریم

با تمسخر گفت :

-دوباره دلتنگشون شدی ،تو که دو روز پیش اونجا بودی

-نکنه دیدن خانواده مم آبروتو می بره

از کنایه اش با خشم به تندی گفت :

-تقصیر منه که هی به تو احترام میزارم ؛نمی خواد تماس بگیری خودم میرم اونجا

صدای ممتد بوق در گوشی پیچید ،با حرص دندانهایش را برهم فشرد و گوشی را روی مبل پرت کرد ،نمی توانست رفتار اخیر آرمین را درک کند نمی دانست چرا وقتی به او هیچ علاقه ای ندارد اینهمه در زندگی خصوصی اش دخالت می کند

مقداری از لازانیای باقی مانده شب قبل را درون ماکروویو قرار دادومنتظر گرم شدنش ماند اگر روزی آرمین می فهمید که او چقدر دوستش دارد حتما یک لحظه هم تحملش نمی کرد ،مردهایی از جنس آرمین از زنهای سهل الوصل متنفر بودند پس تحت هر شرایطی بود نباید اجازه می داد آرمین از احساساتش باخبر شود او نباید می فهمید که چقدر دیوانه واسیرش شده است

با صدای آلارم ماکروویواز افکار خود بیرون پرید . ظرف غذایش را از ماکروویوبرداشت وپشت میزنشست .تکه ای از لازانیا به دهان گذاشت وبا بی میلی تمام قورت داد ،احساس می کرد هیچ اشتهایی به غذا ندارد اگر آرمین بود حتما شرایط فرق می کرد و او هم با میل و رغبت غذایش را می خورد از تنهایی وحشتناک این خانه متنفر بود.ولی نمی دانست چرا وقتی همیشه با آرمین درگیر است اینگونه به وجودش عادت کرده است.

دوباره ظرف غذا را درون یخچال جاداد وبی حوصله از پله ها بالارفت وبا همان لباس خودش را روی تخت انداخت و سعی کرد یک ساعتی را استراحت کند ولی فکرش درگیر آرمین ورفتارش بود .حوصله رفتن به خانه مشایخ را نداشت و اگر به خاطر نازنین وقولی که به او داده بود،نبود حتما برای تلافی هم که شده به همراه آرمین نمی رفت

کلافه از جا برخاست و وارد حمام شد پس از یک دوش آب گرم حسابی سر حال و بانشاط شد از بین لباسهایش یک مانتو اسپرت مشکی آستین سه ربع با شلوار لوله مشکی انتخاب کرد این جدید ترین مانتوای بود که همین هفته به همراه نازنین خریده بود آرایش ملایمی کرد ومیان انبوه شال وروسریهایش یک شال قرمز خوشرنگ روی موههای روشن حالت زده اش انداخت .رنگ قرمز روی پوست سفید وظریفش بیشتر از هررنگی همخوانی داشت وجذابترش می کرد

با شنیدن صدای در آخرین نگاه را در آینه به خودش انداخت و با اعتماد به نفس از اتاق خارج شد

آرمین لپ تاپ وکتابهای درون دستش را روی میز گذاشت و با گفتن (تو حاضری!) از پله ها بالا آمد .کنار در اتاقش رودروی یکدیگر قرار گرفتند .نگاه آرمین به روی او افتاد ولحظه ای جا خورد .

نگاهشان در هم گره خورده بود برقی در نگاه آرمین بود که برای سایه تازگی داشت واو راخیلی عمیق گرفتار ومفتون خودش کرده بود .

برای فرار از دست نگاه سوزنده آرمین آشفته وپریشان به طرف پله ها دوید اما در یک لحظه کنترلش را از دست داد و میخواست با سر به پایین پرت شود که آرمین سریع خیز برداشت و با دستهای قدرتمندش او را محکم گرفت وبه طرف خودش کشید وهیجان زده در آغوش آرمین جای گرفت

همه وجودش از گرمای تن آرمین آتش گرفت قلبش بیقرار وتند تند در سینه اش می زند وگونه هایش از حرارت سرخ شده بودند .هر دوبهت زده با نگاهی دلپذیر به هم خیره شدند و با کلام نگاه ازدرد درونشان پرده برمی داشتند در آن لحظه حس میکرد با وجود گرمای عشق آرمین در وجودش تحمل هر سختی وسردی را دارد هر چند این عشق یکطرفه و پوشالی باشد

شرمگین نگاهش رابه زیر انداخت آرمین او را آرام از آغوشش بیرون آورد و زمزمه کرد :

-اینهمه عجله برای چیه ؟

از تاثیر گرمای آغوش آرمین نفسش بند آمده بود و قادر به تکلم نبود .بدون آنکه جوابش را دهد سردرگم ودستپاچه ازکنارش گذشت وسریع از پله ها پایین رفت

آرمین که با چشمانی حیران به رفتنش خیره شده بود ،دهان باز کرد چیزی بگویید اما منصرف شد وبی هیچ حرفی وارد اتاقش شد


romangram.com | @romangram_com