#سایه_پارت_206

پشت چراغ قرمز نگه داشت و نیم نگاهی به سایه انداخت ،هنوز ساکت و مغموم در هم فرو رفته بود، این حالش را ناشی از ترس پرت شدن می دانست و به همین دلیل ترجیح می داد سکوت کند و سر به سرش نگذارد اما هر بار که نگاهش به چهره زیبا و جذابش می افتاد نا خدا گاه چیزی در وجودش آزارش می داد.

با حالتی کلافه نگاهش را به ثانیه شمار چراغ راهنما انداخت .روی آخرین ثانیه طاقت نیاورد وبا زدن راهنما بعد از اینکه چراغ سبز شد جهت مسیرش را تغییر داد و دور زد .سایه با تعجب به طرفش برگشت و معترضانه پرسید :

-پس چرا دور زدی؟

آرام نجوا کرد.

-جایی کار دارم.

صورتش را اخمی عمیق وترسناک که خود به خود باعث ترس سایه میشد ؛ پوشانده بود .وباعث شد دوباره سکوت بینشان برقرار شود

آرمین مقابل یک مرکز خرید چند طبقه توقف کرد و در حالی که کمربندش را باز می کرد گفت:

-باید چیزی بخرم ،می خوای توهم بیا .

نگاهی به ساختمان مجتمع انداخت وبا بی حوصلگی گفت :

-ترجیح میدم همینجا منتظر بمونم

آرمین با گفتن :(هر جور راحتی )از اتومبیل پیاده شد وبا گامهایی منظم به طرف مجتمع رفت

سایه با نگاه رفتنش را تعقیب کرد و وقتی از مقابل دیدگانش ناپدید شد بی حوصله سرش را به پشتی صندلی تکیه داد وبه ترانه ای که از سیستم اتومبیل پخش می شد گوش سپرد.

به تو رسیدنم اگه قیمت جون داره بگو

فرصت با تو بودنم اگه همین باره بگو

راضی نشو لبای من فریادو از یاد ببره

قصه به قصه بودنم با تو شنیدنی تره

شب از سرم گذشته تو صدام بزن نفس نفس

نذار بمیره شونه هام تو گیر و دار این قفس

هم آشیون خواستنی

شاپرک شکستنی

بگو بگو بهم بگو


romangram.com | @romangram_com