#سایه_پارت_204

-داداش تو هم یه چیزش میشه ها تابستون میره جنوب وپاییز میره شمال

لبخندی زد وگفت :

-از فشار عشق سیماش حسابی قاطی کرده

یک قدم از نازنین فاصله گرفت وروبرویش ایستاد وگفت :

-خوب دیگه با من کاری نداری ؟

چشمانش را ریز کرد وگفت :

-کجا ؟تو که گفتی می خوای بیای خونه بابات وسایلتوبرداری

-امشب سر راه به خونه مشایخ برشون میدارم ،از طرف من از نیما عذرخواهی کن ،خداحافظ

وقبل از اینکه به نازنین فرصت اظهار نظر دهد در مقابل چشمان متعجبش تاکسی گرفت وسوار شد

با خستگی کلید هایش را روی میز پرت کرد و بی حال خودش را روی مبل انداخت ،خسته تر از آن بود که بتواند خودش را به اتاقش برساند نگاهی به ساعت دیواری انداخت ساعت نزدیک به چهار بود وتا آمدن آرمین دوساعتی وقت باقی بود.

حوصله گرم کردن غذا را نداشت واز اینکه با یک ازدواج مسخره همه زندگیش دستخوش تغییر شده بود عصبی و کلافه بود .

با صدای زنگ تلفن ثابت خانه با خستگی گوشی را برداشت و باصدای ضعیفی گفت :

-بله بفرمایید

تن صدای پر ابهت آرمین از آن سوی سیم او را به خود آورد

-خوابی ؟

-نه ،بیدارم

-پس چرا صدات اینقدر ضعیفه ؟

-فقط خسته ام؟

-کی رسیدی ؟

-گزارش میگیری!!

- به مامانت یه زنگ بزن وبگو کتابهات و آماده کنه سر راه برم برشون دارم


romangram.com | @romangram_com