#سایه_پارت_192
-پس یه چیزی درست می کنم با هم بخوریم....
وبا لبخند اضافه کرد
-مامانت می گفت لازانیا خیلی دوس داری ، منم اتفاقا تو این مورد استادم...
آرمین هم به دنبالش به راه افتاد و با حیرت پرسید:
-اتفاقی افتاده ؟
به طرفش برگشت وگفت:
-نه چطور مگه !
زمزمه کرد:
-رفتارت خیلی غیر عادیه!
در یخچال را باز کرد و مواد مورد نیازش را برداشت وبا لبخند تلخی گفت:
-از اینکه امشب قرار نیست تنها شام بخورم ،خوشحالم
با نگاهی متحیر ومبهم به او خیره شد .به خوبی میفهمید که دارد نقش بازی میکند ودلش میخواست این را به او هم بگوید اما در این چند وقته از بحث و کشمکش خسته شده بود پس ترجیح داد تنها بگوید
-منم بهت کمک می کنم.......
لبخند ملیحی زد و گفت:
-پس سالاد بر عهده تو........
کنارش ایستاد و گفت:
- من تا حالا آشپزی نکردم..... چه جوری درست می کنن؟
با تعجب به او نگریست و گفت:
-پس اون سوپ هایی روکه وقتی مریض بودم بهم می دادی و کی می پخت؟؟؟
لبخندی محو روی لبش نشست و گفت:
-از مامانم می خواستم بپزه و برام بفرسته...
romangram.com | @romangram_com