#سایه_پارت_193
لبخندی ملیح زد وگفت :
-واقعا !منو بگو فکر میکردم کار خودته!وتو این مدت از اینکه آشپزیت از من خیلی بهتره کلی غصه خوردم...
نگاهش دلپذیر شد وآرام گفت :
-حالا هم اگه بخوام می تونم از تو بهتر باشم ، کافیه فقط اراده کنم....
با لبخند شیرینی کنارش ایستاد وگفت :
-تو خیلی خودشیفته ومغروری ،این اعتماد به نفس بیش از حدت تو حلقم گیر کرده !
وسایل سالاد را به دستش داد واضافه کرد:
اول تمیز بشور و بعد تکه تکه کن و تو ظرف بریز....
-همین؟!
-آره به همین سادگی.....
در سکوت کنار هم مشغول به کار شدند ؛هر دو در افکار خودشان غوطه ور بودند. این اولین باری بود که بدون هیچ بحثی و در آرامش با هم کنار آمده بودند.
سایه نگاهی به طریقه ی چاقو به دست گرفتن آرمین کرد و با لبخند گفت:
-مواظب باش انگشتت و نزنی!!!
نگاهی به دستش و سپس به سایه انداخت و با لبخندی محو و شیرین گفت:
-با این دست راپید (قلمی شبیه روان نویس مخصوص طراحی) دست می گیرن نه چاقو...
باز هم با دیدن لبخندش دلش ضعف رفت و بی اختیار قلبش به تپش افتاد .او همیشه جدی و عصبی بود و خیلی کم لبخند می زد ولی هر بار با لبخندش سایه را به مرز دیوانگی می رساند.دلش می خواست کنارش بنشیند و بگوید چه قدر دوستش دارد اما با یاد آوری موضوع خواستگاری قلبش گرفته شد و با غصه سرگرم به کار شد.
لازانیا آماده شده را درون فر قرار داد و کنار آرمین نشست و به او خیره شد. کنترل احساساتش از دستش در رفته بود و از اینکه گاهی قلبش پر از تنفر به آرمین میشد ولحظه ای بعد سرتاسر عشق، از دست خودش شاکی بود
حرکات آرمین آرام و یکنواخت بود .دست کرد گوجه ای بردارد و به او کمک کند ،آرمین آرام روی دستش نواخت و گفت:
-یاد بگیر توی کار دیگران دخالت نکن...........
از این همه سکوت حوصله اش سر رفته بود به همین دلیل بی مقدمه پرسید:
-آرمین جدی اگه به خونه بابام برگردم به همه می گی به خاطر نیما بوده؟
romangram.com | @romangram_com