#سایه_پارت_191
-جدی ،تو که اینهمه حرفشنو نبودی
-نمی خوام بی خود با هاش بحث کنم ،نقطه ضعفم و پیدا کرده تا چیزی می گم ،می گه برگرد خونه بابات ،اینه که مجبورم تحملش کنم
-من برای تو خیلی نگرانم سایه
آهی کشید وگفت :
-نگرانی برای من دیگه معنی نداره نازی ! من از اول نباید اجازه می دادم با زندگیم این بازی بشه ،که شد .حالا دیگه کاری از دست هیچ کس برنمی یاد
نازنین با محبت دستش را فشرد وگفت :
-حالا غصه نخور از قدیم گفتن اون که درد داد درمونم هم می ده
با غصه زمزمه کرد
-امیدوارم
*********
هراسان روی تخت نیم خیزشد قلبش تند تند می زد وبدنش خیس عرق بود . از یاد آوری خوابی که دیده بود اشک در چشمانش حلقه بست ؛ از بس در خواب جیغ کشیده بود هنوز حس می کرد هنجره اش می سوزد
پتو را کنار زد وسریع از جا برخاست . با چند مشت آب خنک کمی حالش جا آمد در حالی که صورتش را با حوله خشک می کرد پشت پنجره اتاقش ایستاد. هوا تاریک شده بود . نگاهی به ساعتش انداخت هشت ونیم شب بود فکر نمی کرد اینهمه خوابیده باشد .چهره سرد وبی روح پدرش در خواب ،دوباره رعشه بر اندامش انداخت .در خواب دیده بود که پدرش سوری بودن ازدواجش را شنیده ودر همان لحظه سکته زده است برای خارج کردن این فکر از ذهنش ، نفس عمیقی کشید واز اتاق خارج شد
روی پله ها متوجه حضورآرمین شد .آرمین متفکرودرهم پشت پنجره ایستاده بود با دیدنش متعجب به طرفش رفت و پشت سرش ایستاد وآهسته گفت:
-سلام !
به طرفش برگشت وزیر لب جواب سلامش رادادو در حالی که روی مبل می نشست آرام گفت :
-فکر نمی کردم خونه باشی !
تصمیم گرفته بود از در مصلحت و دوستی با آرمین وارد شودبهمین دلیل روبرویش نشست وبا لحنی دوستانه گفت :
-تو هم امشب خیلی زود اومدی !........شام خوردی؟
متعجب از رفتارش آرام نجوا کرد:
-نه....
از جا برخاست ودر حالی که به طرف آشپزخانه می رفت ؛گفت :
romangram.com | @romangram_com