#سایه_پارت_186

نفس عمیقی کشید وبا غصه گفت :

-نه هیچ چیز من برای اون مهم نیس، فقط میخوام قبل از اون برسم و برم توی اتاقم که مجبور نباشم قیافشو ببینم...

نیما با گذاشتن پا روی پدال گاز سرعت ماشین را بالابرد ودر عرض نیم ساعت کنار برج توقف کرد

سایه از نیما تشکر کرد و از ماشین پیاده شد وبا خداحافظی کوتاهی وارد برج شد . کلید انداخت و وارد آپارتمان شد ، با روشن بودن لوستر های سالن جا خورد و بی حرکت همانجا ایستاد .آرمین با چهره ای عصبی رو به رویش قرار گرفت وپر از خشم محکم پرسید

-تا این ساعت شب کجا بودی.....؟؟

نزدیک بود قلبش از حرکت با یستد....سعی کرد خودش را نبازد و مقابل آرمین بایستد .به همین دلیل با بی تفاوت آهسته گفت :

-بیرون کار داشتم......

و بایک آرامش ساختگی از پله بالا رفت اما هنوز یک پله هم رد نکرده بود که آرمین با عصبانیت بازویش را محکم گرفت و به طرف خودش چرخاند و داد زد:

-هنوز حرفم تموم نشده ! ....

هنوز از رفتارش در کلاس ناراحت ودلخور بود پس خشمگین صدایش را بالا برد و گفت:

-من با تو هیچ حرفی ندارم....

فریاد کشید:

-اما من دارم !و تو هم مجبوری جوابمو بدی....... پرسیدم تا حالا کجا بودی....؟

سعی کرد بازویش را از دستش بیرون بیاورد ودر همان حال به تندی گفت :

-منم گفتم بیرون کار داشتم.....

فشار بیشتری به بازویش وارد کرد و دوباره پرسید :

-کجا و با کی؟

در حالی که تقلا میکرد خودش را رها کند با لجبازی گفت

-این دیگه به خودم مربوط میشه!....

هر دو بازویش را با دست های قویش چنان محکم گرفت که نمی توانست تکان بخورد ، و نگاهش را در عمق چشمان عسلی اش انداخت و با خشم گفت:

-یه چیز و واضح و روشن بهت میگم !.... تا زمانی که تو این خونه ای همه کارات به منم مربوط میشه!....پس بهتر اینوهمیشه آویزه گوشت کنی


romangram.com | @romangram_com