#سایه_پارت_185
نیما با ناراحتی گفت:
-ولی من نمی خوام تو به اونا.......
نازنین میان حرف نیما پرید ورو به سایه گفت:
-سایه من این محبتت و هیچ وقت فراموش نمی کنم.....!
سایه لبخندی زد وگفت:
هنوز که چیزی معلوم نیس،بذار من با اونا حرف بزنم ،بعد خبرت میکنم.....-
نازنین دست سایه را در دست گرفت وبه گرمی فشرد و گفت:
-من می دونم تو هر کاری رو بخوای سه سوته انجامش می دی،اینم برات اینه آب خوردنه....
و سپس با مهارت خاصی بحث را به دانشگاه کشاند و مانع مخالفت نیما شد ، بعد از شام هر چهار نفر از رستوران خارج شدند ، وقتی سروش از آنها خداحافظی کرد و جدا شد ، سایه رو به نیما ونازنین گفت:
-خوب با اجازه منم دیگه با تاکسی میرم....
نیما با تعجب و خشن گفت:
-چی رو با تاکسی میرم ، فک کردی اجازه می دم این وقت شب تنها با تاکسی بری؟؟،مگه من مردم؟سریع سوارشید خودم میرسونمت....
-ولی.....
-ولی واما نداره،هر دو سوار بشید..
سایه مطیع و سر به راه بدون هیچ حرفی سوارماشین نیما شد.
نازنین سرش را به طرفش بر گرداند و گفت:
-می خوای اول بریم خونه بابات وسایلت و برداری؟....
نگاهی به ساعتش انداخت ، نزدیک نه بود ، به همین دلیل گفت:
-نه دیر وقته بهتره برم خونه ، دلم نمی خواد بعد از آرمین خونه برسم.....
نیما نگاهی در آیینه به او انداخت و گفت:
-چرا ، مگه براش مهمه که تا این ساعت بیرونی.....؟؟
romangram.com | @romangram_com