#سایه_پارت_180

وقتی وارد کلاس شد آرمین هنوز نیامده بود نفس راحتی کشید و روی یکی از صندلی های آخر کلاس نشست نمی خواست جلو دید آرمین باشد بچه ها با وسواس خاصی سرگرم محاسبه بودند و هیچ کس با دیگری کاری نداشت ،ستایش به پهلویش سلقمه ای زد وبه یاسمین اشاره کرد که با چه استرسی سرگرم بود برای یک لحظه همهمه آرام کلاس خاموش شد .سربلند کرد و آرمین را در چهار چوب درکلاس دید ، با سلام سردی وارد شد و پس از قراردادن وسایلش روی تریبون نگاهش را روی کلاس چرخاند انگار که به دنبال چیزی می گردد نگاهش روی سایه در آخر کلاس ثابت ماند از نگاهش خشم فرو خورده اش را میشد به راحتی حس کرد . سایه زیر سنگینی نگاه پر از خشمش قادر به نفس کشیدن نبود پس از لحظه ای با صدائی بلند وگیرا گفت :

-خانم ستوده ............

با ناباوری به اطرافش نگریست باورش نمی شد خودش را صدا زده باشد ولی با تکرار اسمش با هیجان و دستپا چگی از جا برخاست و با قدمهای لرزان مقابل کلاس قرار گرفت، در طول تحصیلش این اولین باری بود که اینگونه هیجان زده می شد با صدائی لرزان که حاکی از استرس وهیجان درونش بود شروع به محاسبه مساله کرد آرمین نگاه موشکافانه ای به او انداخت و رو به بچه ا گفت :

-کسی صدای ایشون و می شنوه ؟؟

همه بچه ها زدند زیر خنده

آرمین همراه پوزخندی دوباره گفت :

-البته حقم دارید ،چون خود منم که اینجا نشسته ام اصلا صداشون و نمنوم

به طرفش برگشت وتحقیر آمیز گفت

-خانم ستوده بنظر نمی رسه تن صدای ضعیفی داشته باشید ،پس لطف کنید ولوم صداتون ومثل همون وقتایی که از عصبانیت فریاد میکشید ، یکم ببرید بالا تا که بچه ها هم از دانسته هاتون فیض ببرند

ازفرط خشم سرخ شده بود دلش می خواست کتابش را توی سر آرمین بکوبد وفریاد بزند

-(لعنتی عوضی دیگه دست از تحقیرم بردار )

بچه های کلاس با لبخند وقیحانه به او دهن کجی می کردند .تا بحال تا این حد تحقیر نشده بود گریه اش گرفته بود ولی نمی خواست جلو آرمین خودش را ببازد به همین دلیل نفس عمیقی کشیده و بغضی که مثل کوه در گلویش گیر کرده بود را فرو خورد و با صدایی بلند شروع به حل همورک کرد .

آرمین با سکوتش همه حواسش را معطوف حل مساله کرده بود شاید به دنبال اشتباهی می گشت تا دوباره مقابل بچه ها ضایعش کند .اما او با اعتماد به نفس مساله را تا آخر حل کرد و منتظر پاسخ آرمین همانجا ایستاد . آرمین با سر رضایتش را اعلام کرد و با گفتن بفرمائید به او اجازه نشستن داد .

وقتی سر جایش نشست احساس تهوع و خفگی می کرد .دلش می خواست با همه قدرتش کلاس را روی سرآرمین خراب کند ،در آن لحظه تنفری عمیق از آرمین به جانش افتاده بود ودلش نمی خواست سرش را بلند کند وباری دیگر چهره منفورش را ببیند

او جلو همه بچه ها ضایع اش کرده بود و باعث شده بود همه به او بخندند .از خودش وکلاسش متنفر بود و دیگر تحملش را نداشت .

ناگهان از جا برخاست وبا صدایی گرفته از بغض گفت :

-استاد با اجازه می تونم برم بیرون؟

آرمین متعجب نگاهش کرد وآهسته گفت :

-بفرمائید !

وقتی ازدر بیرون می رفت صدای آرمین راپشت سرش شنید که گفت :

-زود برگردید می خوام درس جدید وشروع کنم


romangram.com | @romangram_com