#سایه_پارت_176
-تو خیلی لجبازی سایه ،لجبازترین دختری که توی تمام عمرم دیدم و با این لجبازی احمقانه داری زندگی خودت و به باد میدی ولی باور کن من تاآخر پشتت هستم ونمی زارم که خانواده ات اذیت بشن ،به خدا نمی زارم بابات یه آه هم بکشه بیا با هم بریم و همه چیزرو بهشون بگیم اونها از اینکه تو بخاطرشون با زندگیت بازی کردی هیچ وقت خوشحال نمیشن ،پس حالا بهشون بگی خیلی بهتر از اینه که چند ماه دیگه متوجه بشن نگران حرف مردم هم نباش هرکسی اختیار زندگی خودش و داره
با حرفهای نیما لحظه ای به فکر فرو رفت دهان باز کرد چیزی بگوید که آرمین از پشت سرش گفت :
-بله درسته هرکسی اختیار زندگی خودش و داره
با ترس به عقب وپشت سرش برگشت از دیدن قامت بلند وکشیده آرمین بی اختیار از جا بر خاست ومبهوت به او نگریست .آرمین با نگاهی عمیق وجدی پرسید :
-تو مگه کلاس نداری !اینجا چه می خوای ؟
از هیجان زبانش بند آمده بود وقادر به تکلم نبود
آرمین چند قدم جلوتر آمد و بین آن دو قرار گرفت ودوباره پرسید :
-با توام !پرسیدم اینجا چه می کنی ؟
نیما که از رفتارش شاکی بود رودر رویش ایستاد وبه جای پایه پراز خشم گفت :
-این چه طرز صحبت کردن با یک خانمه ،شما به چه حقی اینهمه گستاخانه بااون حرف می زنید
تحقیر آمیز سر تاپایش را آنالیز کرد و با پوز خندی گفت :
به همون حقی که من دارم وشما ندارید -
با اینکه قیافه آرمین به اشخاص مزاحم نمی خورد ،اما فکر نیما در آن لحظه اصلا کار نمی کرد واندیشید مزاحمیست که قصد مزاحمت دارد، پس با تعصب مشتش را به طرف آرمین نشانه رفت و گفت :
-مگه من مرده باشم که اجازه توهین به ایشون وبه شما بدم
آرمین مشت نیما را در هوا گرفت وبا آرامش زمزمه کرد:
-منم نیازی به اجازه شما ندارم
با حرکت آرام سر به سایه اشاره کرد وادامه داد
اینو خودش به شما نگفته -
نگاه سایه بین بچه هائی که در محوطه دانشگاه ، همه با تعجب آنها را می پایدند و آندو در گردش بود وقتی دید بحث دارد بالا میگیرد ، از ترس برخورد احتمالی بین آن دو قرار گرفت و با هیجان وترس رو به نیما گفت :
-نیما ایشون استاد مشایخند!
نیما که نمیدانست استاد مشایخ کیست ، حدس زد که باید همسرقراردادی سایه باشد .آرمین دستش را رها کرد وهمراه با نیشخندی گفت:
romangram.com | @romangram_com