#سایه_پارت_177
-پس نیما خان که میگند شمائید ،مشتاق دیدار!
یک قدم عقب رفت وگفت :
-اما برخلاف شما من اصلا آرزوی دیدار تونو نداشتم
آرمین نگاهی به سایه انداخت و محکم و آمرانه گفت :
-تو برو سر کلاست ، بعدا" با هم حرف داریم
سایه بی توجه به لحن تند وتهدید آمیز کلامش رو به نیما گفت :
-نیما من دیگه میرم سر کلاسم اما یادت نره چی بهت گفتم ! من هر طور شده اون مساله رو حل می کنم
نیما کتابهایش را از روی نیمکت برداشت وبه دستش داد و گفت :
-تو هم روی حرفهای من فکر کن وجوابم بده
با لبخند تلخی گفت :
-باشه ،فعلا بااجازه
در مقابل چشمان حیرت زده بچه ها که به آنها خیره شده بودند از آن دو دور شد .
با دور شدن او نیما هم قصد رفتن کرد که آرمین محکم گفت :
-می تونم بپرسم به چه دلیلی شما اینهمه نگران سایه هستین ؟
با پوز خندی نگاهش کرد وگفت :
-دلیل نمی خواد او دختر همسایه منه
چشمانش را ریز کرد وبا حالتی تحقیر آمیز گفت :
-یعنی شما نگران همه دخترای محلتون هستین ،اگه اینطورباشه که باید خیلی گرفتار باشین
-سایه برای من با بقیه خیلی فرق داره
جدی شد و قاطع ومحکم پرسید :
-چه فرقی ؟
romangram.com | @romangram_com