#سایه_پارت_175

-این زندگی منه نیما ،سرنوشت از پیش تعین شده ام

-تو باید با این سرنوشت مبارزه میکردی نه خودتو بدبخت میکردی

آرام گفت :

-ما دیگه ازدواج کردیم وکاری از دست من برنمیاد

-ولی میشه راحت طلاق گرفت

- نمی تونم نیما !نمی تونم بعد از دو ماه زندگی مشترک جدا بشم ،...مردم چی میگن!

پرازخشم به تندی گفت :

-به مردم چه !

از لحن خشمگینش ترسید وآهسته نجوا کرد :

-من نمی تونم ،تو که وضعیت بابامو می دونی !

کلافه نفس عمیقی کشید و دوباره روی نیمکت کنارش نشست وبا لحنی که سعی میکرد نهایت ملایمت و مهربانی را داشته باشد گفت :

-تو نگران اونها نباش سایه ،خودم با هاشون حرف می زنم ،بهشون می گم که هیچ علاقه ای بین تو و اون آقا نیست وفقط دارید همدیگه رو تحمل می کنید

-نیما گفتن این حرف به این راحتیها نیست ،اونا خودشون و مقصر بدبختی من میدونن . بابام اگه بفهمه در جا سکته میزنه ، من تحمل اذیت شدنش وحتی برا یه لحظه هم ندارم ،بذار مدتی رو که باهم قرار گذاشتیم تموم بشه

- ممکنه دیر بشه ،اگه تا اون موقع بهت علاقه مند شد و راضی نشد ازت جدا بشه چی ؟انوقت می خوای چیکار کنی ؟

با اینکه قلبا از حرف نیما شادمان شد ولی به روی خودش نیاورد و با لحنی غم گرفته ای با حسرت گفت :

-اون به من علاقمند نمیشه نیما ،چون یکی دیگه رو دوست داره ،این بازی هم از روز اول به همین دلیل شروع شده

نیما با حیرت به او خیره شد و گفت :

-یعنی تو می دونستی اون یکی دیگه رو دوست داره و باز حاضر شدی این خفت و خاری رو تحمل کنی !پس کجاست اون سایه مغرورو یکدنده ای که من میشناختم ؟

بغض الود گفت :

-مجبور بودم ،توی اون شرایط به خاطر بابام حاضر بودم بدتر از اینها رو تحمل کنم

از جا برخاست و عصبی چند قدم برداشت . کلافه دستی میان موهای پرپشتش کشید وبا آهی عمیق مقابلش نشست و در چشمانش زل زد و گفت :


romangram.com | @romangram_com